نداريم ، و فلان خادم آمد و همه را درهم آميخته برداشت و برد .
ابن ناقد يقين كرد كه نابود خواهد شد ، و نزديك بود از ترس و شرم نيروى خود را از دست بدهد ، سپس پرسيد آيا خادم چيزى از آن باقى گذاشت ؟ گفتند :
آرى كنيزان و غلامان در حدود صد دانه از آن را از وى گرفتند . ابن ناقد گفت :
آن را بياوريد ، چون آوردند و نزدش گشودند ديد همان هفتاد سنبوسهاى كه انباشته از پنبه دانه و سبوس بود به دست ايشان افتاده است ، و حتى يك دانه از آن نيز به دار الخلافه برده نشده است .
ابن ناقد در سال شش صد و چهل و دو در زمان خلافت مستعصم درگذشت . دوران مستنصر و وزرايش سپرى شد ، و پس از وى فرزندش ابو احمد عبد اللّه مستعصم باللّه بر مسند خلافت تكيه زد .
خلافت مستعصم باللّه ، آخرين خليفهء عباسى
در سال شش صد و چهل با مستعصم باللّه به خلافت بيعت شد . مستعصم مردى خير خواه و متديّن و نرمخو و خوش خلق و سبك روح و عفيف اللّسان بود . قرآن را حفظ داشت و خطّى نمكين مىنوشت . ليكن بىاراده و ناتوان و غافل از امور مملكت بود همه در او طمع مىكردند ، و در نفوس هيبتى نداشت ، و از حقايق بىخبر بود .
مستعصم بيشتر اوقاتش را صرف شنيدن موسيقى و نواهاى خوش و گذراندن با مسخرگان مىكرد ، و گاه در كتابخانه مىنشست ، ولى سودى از آن نمىبرد .
نيز اصحاب و يارانش كه جملگى نادان و از فرومايگان بودند بر وى تسلّط و استيلا داشتند ، جز وزيرش ابن علقمى كه از برجستگان و خردمندان مردم به شمار مىآمد ، ولى گفتارش مردود و دستش بسته بود ، و صبح و شام در انتظار عزل و زندان به سر مىبرد .