تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 437

مساهمون:

ص٤٣٧
روزى در مسند وزارت نشسته بود ، و قطعهء عودى بزرگ در دست داشت ، در اين هنگام چشمش به يكى از صدور كه آن جا حاضر بود افتاد ، ديد وى پى در پى در آن عود مىنگرد ، نصير الدّين به دو گفت : گويى اين عود نظرت را جلب كرده است ؟ سپس وى را نزد خويش فرا خوانده عود را به دو داد ، آن مرد نيز برخاست تا برود ، چون قدرى از مجلس وزير دور شد وزير او را با شتاب فراخوانده گفت : مىخواهى ما را رسوا كنى و مثل مشهور : « وى را عريان بخور داد » را دربارهء ما راست آرى ! سپس فرمود يك دست جامه به دو خلعت دادند و به او گفت : در اين جامه‌ها بخور كن . ابهرى شاعر ايرانى در قصيده‌اى كه ميان ايرانيان مشهور است ، نصير الدّين را مدح كرده است ، و از آن جمله اين دو بيت است :
وزير مشرق و مغرب نصير ملّت و دين * كه باد رايت عاليش تا ابد منصور صرير كلك تو در كشف مشكلات امور * چنان كه نغمهء داود در أداى زبور
ابهرى قصيدهء خود را به يكى از بازرگانان كه با كاروانى رهسپار بود داد ، و به دو گفت : اين قصيده را به وزير برسان ، و چنانچه توانستى به دو مگو كه گويندهء آن كيست . چون قصيدهء مذكور به وزير عرض شد بسيار از آن خوشش آمد ، و بازرگان را خواسته هزار دينار زر به دو داد و گفت : اين زرها را به ابهرى بده و به او مگو چه كسى آن را داده است . ناصر لدين اللّه وزير مذكور را بر خلاف ميل خود به سبب امورى كه اقتضا مىكرد دستگير نمود . و اين در سال ششصد و چهار بود . سپس وى به خانه‌اى در دار الخلافه منتقل شد ، و آن جا با احترام و مهربانى تحت حمايت خليفه اقامت