تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 439

مساهمون:

ص٤٣٩
نمىنويسى ؟ قمى گفت : اى مولانا لازم نيست كلمهء درست ذكر شود ، زيرا من هر گاه به ذكر جامهء بريده رسيدم زيرش مىنويسم بريده ، و قيد كلمهء بريده نشانهء آن است كه جامه‌هايى كه بدين قيد موصوف نيست درست و نابريده است . وزير گفت : نه ، بلكه آنچه را من مىگويم بايد بنويسى . قمى دوباره سخن خود را تكرار كرد و بر اثر آن وزير برآشفت و فريادش بلند شد ، و به حاضرين رو كرده گفت : من نويسندگانى بزرگ را كه نزدم بودند بدان سبب كه با گفتارم مخالفت مىكردند و لجاج مىنمودند عزل كردم ، سپس اين پسر را به گمان آنكه جوانى نورس است ، و مانند ايشان جرأت مخالفت مرا ندارد به دبيرى خويش برگزيدم ، كنون مىبينم اين پسر بيشتر از آنها با من مخالفت مىكند . در اين هنگام يكى از غلامان سلطان از نزد وى كه جايگاهش نزديك مجلس وزير بود بيرون آمد ، و از سبب خشم وزير پرسش كرد ، و به آنچه ميان او و قمى گذشته بود آگاه شد ، سپس نزد سلطان رفته پيش‌آمد را برايش نقل كرد ، سلطان به دو گفت : برو و به وزير بگو : حقّ همان است كه آن پسر نويسنده نوشته است . از آن پس قمى در نظر مردم بزرگ و گرامى شد ، و مقامى بلند يافت ، و رفته - رفته با آن غلام انس گرفت . او نيز همواره با قمى مشورت مىكرد ، و با او سازش نموده مأنوس شد ، تا آنكه زمانى چنين پيش آمد كه سلطان آن غلام را با شخص ديگر برگزيد تا براى رساندن پيامى به ديوان خليفه رهسپار شوند ، غلام مذكور درخواست نمود قمى را نيز همراهش بفرستند ، قمى را نيز مأمور كردند با ايشان برود و جملگى به بغداد رهسپار شدند ، سپس غلام مذكور به اتّفاق رفيقش نزد ابن قصّاب وزير رفته دربارهء پيامى كه آورده بودند با وى گفتگو كردند ، و پاسخ شنيدند ، ولى پاسخ وزير با مطلب ايشان مطابق نبود . بلكه نوعى مغلطه به شمار مىآمد . با اين وصف غلام و رفيقش بدان پاسخ قناعت كردند ، و از نادرستى آن آگاه نشده