در زمان وى دولت آل سلجوق بكلّى منقرض شد . ناصر چندان خيرات و مبرّات و اوقاف داشت كه به شمار نمىآمد ، و ميهمانخانهها و خانقاهها و مساجدى كه ساخت حدّ و حصر نداشت ، ليكن با اين وصف بخيل بود ، و وقتش همواره صرف تدبير امور كشور ، و عزل و نصب ، و مصادره و به دست آوردن اموال مىشد .
نقل كردهاند كه ناصر حوضى را پر از زر كرده بود ، روزى بدان نگريسته ديد كمى ديگر مىخواهد تا لبريز از زر شود ، آنگاه گفت : آيا من تا اين حوض را پر كنم زنده خواهم ماند ! ولى پيش از پر شدن آن درگذشت .
گويند مستنصر آن حوض را ديده گفت : آيا من زنده خواهم بود تا اين زرها را خرج كنم ، از قضا آن زرها به دست مستنصر افتاد و همه را از ميان برد .
ناصر در سال ششصد و بيست و دو درگذشت .
شرح چگونگى وزارت در زمان ناصر :
چون با ناصر به خلافت بيعت شد ، وزير پدرش ، ابن عطّار را روزى چند در منصب خويش باقى گذاشت ، سپس وى را مورد خشم قرار داد و دستگيرش كرد ، و درون دار الخلافه به زندان افكند . پس از چند روز مردهء او را درآورده به خواهرش تسليم كردند تا وى را كفن و دفن كند ، خواهرش نيز جسد او را غسل داده در تابوتى نهاد ، و روى سر حمّالى گذاشت تا او را برده دفن كند ، در اين وقت شخصى با گوشهء چشم به تابوت اشاره كرد و مردم تابوت را سنگباران كردند . حمّال چون اين بديد تابوت را انداخته گريخت ، مردم نيز تابوت را برداشته جسد ابن عطّار را از ميان آن بيرون آوردند و مثله كردند ، آنگاه ريسمانى به پايش بسته او را مىكشيدند ، و در حالى كه چوبى آلوده به پليدى در دستش نهاده بودند ، فرياد مىزدند : اى مولانا ظهير الدّين ، نامهء ما را امضا كن !