تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 429

مساهمون:

ص٤٢٩
و ما زلت فى آل الرّفيل بمعزل * عن الجور مبذولا لى الامن و الخصب فان اقترف ذنبا بمدح سواهم * فانّ خماص الطيّر يقنصها الحبّ و ان عاد لى عطف الوزير محمّد * فقد اكثب النّائى و لان لى الصّعب وزير اذا اعتلّ الزّمان فرأيه * هناء به تطلى خلائقه الجرب
« من همواره در ميان آل رفيل از ستم بر كنار و از آسايش و خوش حالى برخوردارم . چنانچه با مدح كسان ديگر مرتكب گناه شوم بدان سبب است كه مرغ گرسنه را دانه به دام مىافكند . اگر محمّد وزير دوباره با من بر سر مهر آيد هر دورى نزديك و هر دشوارى برايم آسان مىشود . او وزيرى است كه هر گاه زمانه بيمار گردد رأيش داروى كجروشى آن است » . عضد الدّين همواره رفتارش بر اساس درستى بود تا آنكه مستضيء وى را عزل نموده دستگيرش كرد . اما چگونگى عزل وى : عضد الدّين روزى در مسند خود نشسته بود ، در اين وقت يكى از غلامان خليفه ناگهان بر او وارد شده گفت : ديگر به تو كارى نيست ! و دوات او را بر هم نهاد ، سپس ترك‌ها و لشكريان و ساير مردم وارد خانهء او شده هر چه در آن بود غارت كردند ، و صندوق‌هاى آبنوس و عاج او را با گرزهاى خود شكستند ، و هر چه يافتند برگرفته بردند . عضد الدّين نيز بيرون آمد ، و در حالى كه آن وضع را مىنگريست به ترك‌ها گفت : آخر از من شرم نمىكنيد ؟ آيا به خانهء من پا ننهاده‌ايد ؟ آيا نان و نمك مرا نخورده‌ايد ؟ ليكن گفتار او هيچ گونه سودى نبخشيد ، و ساعتى نگذشت كه خانه‌اش همچون بيابان برهنه و خالى شد ، و خود او را نيز به دار الخلافه برده مدّتى آن جا نگاه داشتند . چندى نگذشت كه مستضيء دوباره عضد الدّين را به وزارت برگرداند ، و او را فرمانروايى داد ، و دستش را بازگذاشت . از آن پس دنيا به كام عضد الدّين گشت