كدورتى وجود داشت ، ازينرو عضد الدّين ، با آنكه خليفه وى را به بيرون شدن براى استقبال ابن بلدى واداشته بود ، از اين كار اظهار كراهت نمود ، و حاضر شد پنج هزار دينار بدهد و از استقبال ابن بلدى معاف شود ، خليفه گفت : اگر آن را نقدا بدهد از بيرون شدن براى استقبال معافش خواهد كرد ، عضد الدّين نيز آن مبلغ را شمرده فورا براى خليفه فرستاد . چون مبلغ مذكور به خزانهء خليفه سپرده شد خليفه به عضد الدّين امر كرد به استقبال ابن بلدى بشتابد ، آنگاه از جانب خليفه به عضد الدّين گفته شد : اين مال جريمهء آن است كه چيزى را كه خليفه خواسته تو آن را مكروه مىدارى ، اكنون برو و در پى فرمانهاى مبارك باش ! و بدين صورت آن مال از دست عضد الدّين رفت ، و عضد الدّين نيز براى استقبال ابن بلدى به اتّفاق موكب به جانب غربى دجله شتافت ، و مردم نيز به سوى صرصر [ 1 ] رفته آن جا وزير را ديدار كردند . چون چشم عضد الدّين به وزير افتاد خواست پياده شود ، ليكن وزير با صداى بلند گفت : به خدا سوگند اگر پياده شوى من نيز پياده خواهم شد . سپس عضد الدّين اظهار ادب و چاكرى نمود ، و هر دو در پشت اسب خويش يك ديگر را در بر گرفتند ، آنگاه عضد الدّين پيشاپيش وزير رهسپار شد . چون وزير به محاذات قصر تاج رسيد در زورقى نشسته از دجله عبور كرد ، و نزد خليفه حضور يافت ، و خليفه به عنوان وزارت با او گفتگو كرد ، و خلعت به دو بخشيد ، و دربارهء پرداختن به مهامّ دولت و امور ديوانى تأكيد و سفارش كرد . ابن بلدى نيز بار سنگين وزارت را به دوش گرفت ، و همواره كارش با راستى و درستى توأم بود ، تا آنكه ماجراى قتل مستنجد پيش آمد ، بدين معنى كه عضد الدّين استاد الدّار و بزرگان امرا بر وى چيره شده او را در حال
هامش
[ ( 1 - ) ] صرصر : عليا و سفلى ، نام دو قريه است در دو فرسخى بغداد در كنار نهر عيسى . ياقوت .
معجم البلدان .