آبادى مملكت به كار بستم ، و كوشش و توانايىام را صرف عمران آيندهء آن كردم . ولى اتفاق چنين افتاد كه سدّى شكست ، و ميزان درآمد بسيار پايين آمد .
سپس پيشآمدهاى ديگر نيز رخ داد كه سبب كاهش درآمد شد ، چندان كه ميزان حاصل نسبت به سال گذشته يكباره سقوط كرد .
من گزارش امر را به خليفه داده وى را از كاهش درآمد آگاه كردم ، و مقدار آن را به دو گوشزد نمودم . ولى سبب نقصان درآمد را برايش شرح ندادم و نزد خود گفتم : اگر سبب آن را از من پرسيد برايش شرح خواهم داد . ولى برعكس مستظهر در پاسخ از من سپاسگزارى كرد و مرا ستود ، و مانند سال گذشته قدرى از جامههاى خود را برايم فرستاد . من نزد خود گفتم : واى بر من كه كوشش و تقصير نزد اين مرد يكسان است ، و در هر دو حال متناقض مرا ستايش مىكند ! مبادا يكى از نزديكان وى كه با من دشمنى دارد دربارهء من سخنى با او بگويد كه مرا در معرض خطر قرار دهد . او نيز تأمّل نكرده به كارى دست بزند كه بر مراد دشمن باشد . ناقل گويد : من به دو گفتم خداوند تو را از آنچه بيم دارى نگاهدارى مىكند و در پناه خود قرار مىدهد ، و پيوسته او را دلدارى و تسليت دادم تا آنكه اندوه از دل وى زدوده شد . ابو المعالى مذكور از علما و افاضل و نيكان وزرا به شمار مىآمد .
دوران مستظهر باللّه سپرى شد ، و پس از وى پسرش مسترشد ابو منصور فضل بن مستظهر به خلافت رسيد ، و در سال پانصد و دوازده با وى بيعت شد .
خلافت مسترشد
مسترشد مردى فاضل بود . چون با وى به خلافت بيعت شد برادرش امير ابو الحسن گريخته خود را پنهان كرد ، سپس به حلّه نزد دبيس بن صدقه حاكم آن جا رفت و به دو پناهنده شد . اين دبيس بن صدقه از جوانمردان روزگار به شمار مىآمد ،