تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 379

مساهمون:

ص٣٧٩
فقير در بلاد ديلم به سر مىبردند ، و بويه خود به شغل ماهىگيرى مىپرداخت ، ازينرو بود كه معز الدّوله پس از تصرّف بلاد همواره به نعمت خداوند معترف بود و مىگفت : من در آغاز زندگى هيزم مىچيدم و روى سر نهاده مىبردم . شهريار بن رستم ديلمى دربارهء آغاز دولت آل بويه و پيدايش آن گويد : ابو شجاع بويه در آغاز كارش با من دوست بود ، هنگامى كه مادر فرزندانش : عماد الدّوله ابو الحسن علىّ ، و ركن الدّوله ابو علىّ حسن ، و معز الدّوله ابو الحسين احمد كه هر سه به پادشاهى رسيدند درگذشت ، روزى به خانهء او رفتم ديدم ابو شجاع بويه از اندوه زنش بيتابى مىكند ، ازينرو وى را تسليت داده از اضطراب و پريشانى او كاستم ، سپس ابو شجاع و فرزندانش را برداشته به خانهء خود آوردم ، و طعامى براى آنها حاضر كردم ، در اين وقت شخصى كه از بيرون خانه مىگذشت فرياد زد : منجم ، افسونگر ، معبّر خواب ، نويسندهء أدعيه و طلسمات . ابو شجاع وى را خواسته گفت : من ديشب خوابى ديده‌ام برايم تعبير كن . خواب مىديدم كه بول مىكردم و آتشى عظيم از من خارج مىشد ، سپس آن آتش دامنه يافته روى به بالا نهاد چندانكه مىرفت كه به آسمان برسد ، آنگاه آتش از هم شكافته شد و سه قسمت گرديد ، و از هر قسمت شعله‌هايى پديد آمد و دنيا را روشن كرد ، منجّم گفت : اين خواب تو بسيار با اهميّت است ، و من جز با گرفتن خلعت و اسبى آن را تعبير نمىكنم ، بويه گفت : به خدا سوگند من جز اين لباس كه پوشيده‌ام چيزى ندارم ، اگر آن را به تو بدهم برهنه مىمانم . منجّم گفت : پس ده دينار بده بويه گفت : به خدا سوگند دو دينار هم ندارم تا چه رسد به ده دينار ! و سپس چيز ناقابلى به دو داد . منجّم گفت : بدان كه تو داراى سه فرزندى كه مالك روى زمين خواهند شد ، و بر مردم جهان فرمانروايى خواهند كرد ، و چنان كه آن آتش به آسمان بالا رفت آوازهء ايشان نيز در اطراف و اكناف عالم خواهد پيچيد ، و همان