مىگفت : دستى را كه با آن چندين مصحف و فلان قدر احاديث رسول ( ص ) نوشتم ، و با آن به شرق و غرب عالم نامه نگاشتم مانند دست دزدان قطع كردند ! از اشعار اوست كه در آن به بريده شدن دست خود اشاره كرده است :
ما مللت الحياة لكن توثّق * ت بايمانهم فبانت يمينى
ثمّ احسنت ما استطعت بجهدى * حفظ ارواحهم فما حفظونى
ليس بعد اليمين لذّة عيش * يا حياتى ! بانت يمينى فبينى
« من از زندگى به ستوه نيامدهام بلكه به سوگندهاى ايشان اعتماد كردم و عاقبت دستم قطع شد . تا توانستم كوشيدم كه نيكى كنم و جان ايشان را حفظ نمايم ولى آنان مرا نگاهدارى نكردند . آه كه پس از دست راستم زندگى لذّتى ندارد اى زندگى دست راستم قطع شد تو نيز يكباره از ميان برو » .
يكى از شعرا دربارهء قطع دست ابن مقله گويد :
لئن قطعوا احدى يديه مخافة * لاقلامه لا للسّيوف الصّوارم
فما قطعوا رأيا اذا ما أجاله * رأيت الرّدى بين اللّها و الغلاصم
« اگر دست ابن مقله را از ترس قلمش نه از ترس شمشير برندهاش قطع كردند . رأى او را كه چون به جولان مىآمد مرگ در گلوها آشكار مىشد نتوانستند قطع كنند » .
چون راضى دست ابن مقله را بريد وى چنان كه با دست راست خود مىنوشت با دست چپ به نوشتن پرداخت ، سپس قلم را به دست راست بريدهء خود بسته با آن مىنوشت ، و هيچگونه فرقى ميان خطّ وى پيش از بريده شدن دستش و بعد از آن نهاده نمىشد .
از اتّفاقات عجيب اين كه ابن مقله سه بار وزارت يافت ، و سه بار مسافرت كرد ، و سه بار دفن شد . بدين معنى كه چون اندكى پس از بريدن دستش او را به