تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 321

مساهمون:

ص٣٢١
آنكه رقّه را دوست مىداشت در آنجا اقامت گزيد ، با اين وصف رقّه به منزلهء تفرّجگاه وى محسوب مىشد ، و كاخ‌ها و خزاين و زنان و فرزندانش در بغداد و كاخ خلد بودند . همچنين پايتخت خلفاى ديگر پس از هارون الرّشيد همان بغداد بود . چون دوران معتصم فرا رسيد وى از سپاهيانى كه در بغداد گرد آمده بودند و اعتمادى به ايشان نداشت در بيم بود ، لذا به اطرافيانش گفت : جايى را براى من برگزينيد كه بدانجا رفته شهرى بسازم ، و آن را پايگاه لشكر خود كنم ، تا چنانچه از طرف سپاهيان بغداد حادثه‌اى رخ داد راهى براى نجات خويش داشته باشم ، و بتوانم از راه آب و خشكى بدانجا رهسپار شوم ، سپس سامرّا را برگزيده آن را بنا كرد و به آنجا شتافت . نيز گويند معتصم غلامان بسيار فراهم آورده بود ، چندانكه بغداد بر ايشان تنگ شد ، و مردم از ناحيهء آنان در عذاب بودند و در خانه‌هاشان از دست آنها آسايش نداشتند ، و زنان مورد تعرّض ايشان قرار مىگرفتند ، و بسيار مىشد كه روزى چند نفر از آنان به قتل مىرسيدند . در اين ايّام روزى معتصم سواره بيرون آمد و پيرمردى سر راه بر وى گرفته فرياد زد : اى ابو اسحاق ! لشكريان درصدد برآمدند او را بزنند ، ولى معتصم ايشان را منع كرد و به پيرمرد گفت : چه كار دارى ؟ پيرمرد گفت : خدا در عالم همسايگى پاداش نيك به تو ندهد ! مدّتى است كه با ما همسايه‌اى و ما تو را همسايهء بدى يافته‌ايم ، تو اين غلامان ترك و بىدين خود را آورده در ميان ما سكونت داده‌اى ، و به وسيلهء ايشان فرزندان ما را يتيم و زنان ما را بيوه كرده‌اى ، به خدا سوگند ما با تيرهاى سحرگاهى ( يعنى دعا ) به جنگ تو خواهيم آمد ! پيرمرد اين سخنان را مىگفت و معتصم گوش مىداد ، از آن روز معتصم به خانه رفته بيرون نيامد