رشيد به عزم حجّ رهسپار مكّه شد ، و چون از حجّ بازگشت از حيره [ 1 ] با كشتى به انبار آمد .
در اين وقت جعفر بن يحيى نيز به شكار رفته به عيش و نوش مشغول بود ، و هدايا و تحف رشيد پيوسته برايش مىرسيد ، و بختيشوع طبيب و ابو زكّار نابينا نزدش بودند ، و ابو زكّار برايش مىخواند و مىنواخت . چون شام فرا رسيد رشيد مسرور خادم را كه با جعفر دشمنى داشت خواسته به دو گفت : برو و سر جعفر را برايم بياور ، ولى مبادا كه بازگردى و پيامى از وى برايم بياورى ، مسرور نيز ناگهانى و بدون اذن جعفر بر او وارد شد ، در اين وقت ابو زكّار رامشگر اين بيت را مىخواند :
فلا تبعد فكلّ فتى سيأتى * عليه الموت يطرق او يغادى
« دور مشو كه مرگ چه صبح و چه شام هر كسى را فرا مىگيرد » .
چون مسرور وارد شد ، جعفر بن يحيى به دو گفت : با آمدن خود مرا شاد كردى ولى از اين كه بدون اذن داخل شدى بسى اندوهگين شدم ! مسرور گفت : كارى كه براى انجام آن آمدهام بزرگتر از اينهاست ، كنون آمادهء پذيرفتن فرمان امير المؤمنين دربارهء خود باش .
در اين وقت جعفر روى پاى مسرور افتاده بناى بوسيدن نهاد ، و به دو گفت :
نزد امير المؤمنين برگرد شايد شراب وى را بدين كار واداشته است ، سپس گفت :
بگذار من به خانهام بروم و وصيّت كنم ، مسرور گفت : به خانه رفتن هرگز ميسّر نيست .
امّا وصيّت ، هر چه مىخواهى وصيّت كن ، جعفر نيز وصيّت كرد ، سپس مسرور وى را به سراى رشيد برده وارد اطاقى كرد و گردنش را زد ، و سرش را در ميان سپرى نهاد ، و تنش را در نطعى پيچيده نزد رشيد آورد ، آنگاه رشيد پدر و برادر و كسان
هامش
[ ( 1 - ) ] حيره : شهرى بوده در سه ميلى كوفه بر موضعى كه اكنون نجف ناميده مىشود . ياقوت :
معجم البلدان .