تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 283

مساهمون:

ص٢٨٣
عبد الملك بن صالح نيز قضيّه را دريافته به شرمندگى جعفر بن يحيى پى برد ، ولى گشاده‌رويى كرد و گفت : عيبى ندارد براى من هم يكى از اين جامه‌هاى رنگين بياوريد ، و چون پيراهنى رنگين برايش آوردند آن را بر تن كرد ، و در كنار جعفر نشسته با وى به خوشرويى و مزاح پرداخت و گفت : به ما هم از شراب خود بنوشانيد ايشان نيز جامى به دو نوشاندند ، آنگاه عبد الملك بن صالح گفت : ديگر بس است زيرا من به خوردن شراب عادت ندارم ، سپس با همگى به گفتگو و مزاح پرداخت ، و همچنان مىگفت و مىشنيد تا آنكه گرفتگى و شرم جعفر از ميان رفت ، و به گشاده‌رويى گراييد ، و از رفتار عبد الملك بن صالح بسى شادمان شد و به دو گفت : كنون بگو چه حاجتى دارى ؟ عبد الملك گفت : خدايت خير دهد ، آمده‌ام دربارهء سه مطلب با تو گفتگو كنم كه آن را از خليفه برايم بخواهى : اوّل آنكه دينى دارم به مبلغ يك ميليون درهم و اداى آن را خواهانم . دوّم آنكه منصبى براى پسرم مىخواهم كه مقامش بدان وسيله بالا رود . سوّم آنكه مىخواهم پسرم داماد خليفه شود زيرا دختر خليفه عموزادهء پسرم مىباشد ، و طبعا پسرم همتا و هم شأن اوست . جعفر گفت : خداوند حاجت‌هاى سه‌گانهء تو را هم اكنون روا كرد . امّا مالى را كه خواسته‌اى همين ساعت به خانه‌ات فرستاده مىشود . و امّا منصب ، ولايت مصر را به پسرت دادم . و امّا همسرى دختر خليفه با پسرت ، من « فلان » دختر مولايم امير المؤمنين را با فلان مبلغ صداق به همسرى پسرت درآوردم ، كنون در امان خدا به خانه‌ات برگرد . عبد الملك نيز به خانه برگشت و ديد مال مورد تقاضايش قبل از وى به خانه‌اش رسيده است . و چون صبح فردا رسيد جعفر نزد رشيد رفته ماجراى روز گذشته را برايش نقل كرد ، و به دو گفت كه ولايت مصر را به پسر عبد الملك بن صالح داده ، همچنين دخترش را به دو تزويج كرده است . رشيد از آن پيش‌آمد در شگفت شد ، و حكومت و دامادى پسر عبد الملك را