تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 265

مساهمون:

ص٢٦٥
رشيد گفت : خوب ديگر چه ؟ ابو العتاهيه گفت :
فاذا النّفوس تقعقعت * فى ظلّ حشرجة الصّدور فهناك تعلم موقنا * ما كنت الّا فى غرور
« ولى هنگامى كه جان در آمد شدن در فضاى سينه به ناله مىافتد . آنگاه به يقين خواهى دانست كه جز در عالم غرور نبوده‌اى » . در اين وقت رشيد گريست . فضل بن يحيى به ابو العتاهيه گفت : امير المؤمنين تو را فرا خواند كه شادمانش كنى ، تو وى را به اندوه در آوردى ؟ رشيد گفت : با ابو العتاهيه كارى نداشته باش ، وى ما را در گمراهى ديد و نخواست چيزى بدان بيفزايد . نيز رشيد همواره در مقابل دانشمندان فروتنى مىكرد . ابو معاويهء نابينا كه مردى دانشمند بود گويد : من روزى از صبح تا شام نزد رشيد بودم ، چون آب براى شستن روى دستم ريخته شد ، رشيد گفت : اى ابو معاويه مىدانى چه كسى آب روى دستت ريخت ؟ گفتم : نه اى امير المؤمنين ، گفت : من ، گفتم : اى امير - المؤمنين اين كار را براى احترام به علم مىكنى ؟ گفت : آرى . در روزگار هارون الرّشيد يحيى بن عبد اللّه بن حسن بن حسن بن علىّ بن ابى طالب ( ع ) خروج كرد . شرح چگونگى خروج يحيى بن عبد اللّه : يحيى بن عبد اللّه از آنچه بر سر دو برادرش نفس زكيّه و ابراهيم قتيل باخمرى آمد ترسيد ، و به ناحيهء ديلم رهسپار شد . در آنجا مردم معتقد شدند كه وى استحقاق پيشوايى دارد ، سپس با او بيعت كردند ، و گروهى از مردم شهرها گرد وى جمع شدند ، و رفته رفته كارش بالا گرفت ، رشيد از اين بابت در اندوه شد ، و فضل بن يحيى را با پنجاه هزار سپاهى بدان سو فرستاد ، و او را والى جرجان و طبرستان و رى و نواحى ديگر كرد ،