تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 266

مساهمون:

ص٢٦٦
از طرفى يحيى نيز با لشكريان خود به حركت درآمد ، ولى فضل با يحيى به لطف و مدارا پرداخت و او را تشويق و ترغيب كرد ، و هم وى را ترسانده از رشيد بر حذر داشت ، تا آنكه يحيى به صلح گراييد ، و درخواست امان كرد ، به شرط آنكه رشيد امان نامه را با خطّ خود بنويسد ، و قضات و فقها و بزرگان بنى هاشم نيز بدان شهادت دهند ، رشيد درخواست يحيى را با شادمانى پذيرفت و امان‌نامه‌اى بليغ با خطّ خود برايش نوشت ، و قضات و فقها و مشايخ بنى هاشم نيز بدان شهادت دادند ، سپس آن را با هدايا و تحف براى يحيى فرستاد ، يحيى نيز به اتّفاق فضل نزد رشيد آمد . رشيد در آغاز كار با محبّتى كامل با يحيى روبرو شد ، ليكن پس از آن وى را در نزديكى خود به زندان افكند ، و از فقها دربارهء نقض امانى كه به يحيى داده بود فتوى خواست ، بعض از فقها به صحّت امان فتوى دادند ، و بعض ديگر آن را باطل دانستند ، عاقبت رشيد امانى را كه داده بود باطل نمود ، و يحيى را در پى كرامتى كه از وى به ظهور پيوست به قتل رسانيد . شرح كرامتى كه در قضيّهء يحيى بن عبد اللّه به ظهور پيوست : شخصى از آل زبير بن عوام [ 1 ] نزد رشيد آمده دربارهء يحيى بن عبد اللّه سخن‌چينى كرد ، و به رشيد گفت : يحيى پس از گرفتن امان چنين و چنان كرده مردم را به خود دعوت نموده است . رشيد نيز يحيى را از زندان فرا خواند و او را با مرد زبيرى روبرو كرد ، و در اين باره از يحيى پرسش نمود ولى يحيى منكر شد ، و مرد زبيرى همچنان در مقابل يحيى ايستادگى كرد ، يحيى به دو گفت : اگر راست مىگويى سوگند ياد كن ، زبيرى گفت : به خداى طالب غالب . . . و خواست كه سوگند را تمام كند يحيى گفت : از اين گونه قسم‌ها چشم بپوش ، زيرا كه هر گاه بنده‌اى خداوند متعال را بستايد ، و به بزرگىاش
هامش
[ ( 1 - ) ] نام اين مرد عبد اللّه بن مصعب بن ثابت بن زبير است ، قصه‌اش به تفصيل در مروج الذهب : ج 3 ، ص 351 نقل شده است .