تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 208

مساهمون:

ص٢٠٨
چون هنگام مرگ بكير فرا رسيد به ابراهيم امام گفت : من در كوفه دامادى دارم كه ابو سلمهء خلّال نام دارد ، و او را در كار دعوت شما به جاى خود برمىگزينم و سپس درگذشت . ابراهيم امام نيز نامه‌اى به ابو سلمه نوشته وى را بدانچه بكير بن ماهان گفته بود آگاه كرد ، و دربارهء امر دعوت آنچه لازم بود به دو فرمان داد ابو سلمه نيز با از خودگذشتگى تمام به كار دعوت عبّاسيان قيام كرد ، ولى چون احوال بنى عبّاس را نيك آزمايش و زير و رو كرد بر آن شد كه از ايشان روى گردانده به فرزندان على ( ع ) بپيوندد ، ازينرو به سه نفر از بزرگان علويّين يعنى : جعفر بن محمّد الصّادق ( ع ) و عبد اللّه محض بن حسن بن حسن بن علىّ بن ابى طالب ( ع ) . و عمر - الاشرف بن زين العابدين ( ع ) نامه نوشت ، و آن را به يكى از موالى ايشان سپرده گفت : اوّل نزد جعفر بن محمّد الصّادق ( ع ) برو ، اگر وى پذيرفت دو نامهء ديگر را از ميان ببر ، و اگر نپذيرفت عبد اللّه محض را ملاقات كن ، اگر او قبول كرد نامهء عمر را از ميان ببر ، و اگر او نيز قبول نكرد نزد عمر رهسپار شو . فرستادهء ابو سلمه ابتدا نزد جعفر بن محمّد ( ع ) آمد و نامهء ابو سلمه را به دو داد ، جعفر بن محمّد ( ع ) گفت : مرا با ابو سلمه كه شيعه و پيرو ديگران است چه كار ؟ ! فرستادهء ابو سلمه گفت : نامه را بخوان ، جعفر بن محمّد ( ع ) به خادم خود فرمود چراغ را نزديك وى آورد ، چون خادم چراغ را پيش وى آورد جعفر بن محمّد ( ع ) نامه را در آتش چراغ نهاد و آن را سوزانيد . فرستادهء ابو سلمه پرسيد : جواب آن را نمىدهى ؟ جعفر بن محمّد ( ع ) گفت : جوابش همين بود كه دادم . سپس فرستادهء ابو سلمه نزد عبد اللّه محض رفت و نامهء وى را به دستش داد . چون عبد اللّه نامه را خواند آن را بوسيد و فورا سوار شده نزد جعفر بن محمد ( ع ) آمد و گفت : اين نامه كه اكنون به وسيلهء يكى از شيعيان ما در خراسان رسيده از ابو سلمه است كه مرا به خلافت دعوت كرده است ، جعفر بن محمّد ( ع ) به عبد اللّه
تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 208 | محمد بن علي بن طباطبا ( ابن الطقطقي )