اتفاق كردند ، و گواهانى در مجلس معاويه حاضر شده شهادت دادند كه زياد فرزند ابو سفيان است .
از جملهء گواهان اين موضوع ابو مريم شرابفروش بود كه سميّه را براى ابو سفيان آورده بود . اتفاقا ابو مريم مذكور پيش از اين اسلام اختيار كرده مسلمانى خوب به شمار مىآمد . معاويه به دو گفت : اى ابو مريم تو در اين باره چگونه شهادت مىدهى ؟ ابو مريم گفت : من گواهى مىدهم كه ابو سفيان نزد من آمد و زنى بدكاره خواست ، من نيز به دو گفتم : جز سميّه زن ديگر نزد من نيست ، ابو سفيان گفت :
گر چه آلوده و چركين است ولى بياورش ، من نيز سميّه را براى وى آوردم ، و ابو سفيان با او خلوت كرد ، سپس سميّه را ديدم كه آلوده دامان از نزد ابو سفيان خارج شد .
در اين هنگام زياد ابو مريم را مخاطب ساخته گفت : بس است ابو مريم ، تو را براى شهادت خواستهاند نه براى ناسزا گفتن ، سپس معاويه زياد را وابسته به خود دانست .
گويند قضيهء استلحاق اوّلين مسألهاى بود كه احكام شريعت اسلام به وسيلهء آن آشكارا ردّ شد . زيرا حكم پيغمبر ( ص ) اين بود كه : « فرزند از صاحب فراش است ، و نصيب زناكار سنگ است » ، ولى گروهى به طرفدارى از معاويه برخاسته چنين استدلال كردهاند كه عمل استلحاق از جانب معاويه كارى جايز و روا بوده است ، زيرا نكاحهاى زمان جاهليت انواعى داشته ، از جمله اين كه هر گاه چند مرد با زنى بدكاره در مىآميختند ، و آن زن فرزندى مىزاييد . كودك را به هر يك از آنان كه مىخواست منسوب مىكرد ، و در اين باره قول زن معتبر بود .
چون اسلام پديد آمد اين گونه نكاح را حرام كرد ، ولى نسب فرزندان را از پدرانى كه به ايشان منسوب بودند با هر نكاحى از نكاحهاى زمان جاهليت كه انجام
تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 151
مساهمون: محمد بن علي بن طباطبا ( ابن الطقطقي )
ص١٥١