بليغ و رسا گفت كه حاضرين مانند آن نشنيده بودند ، در اين هنگام عمرو بن عاص اظهار كرد : بهبه چه جوان برازندهاى ، اگر پدرش از قريش بود همانا عرب را رهبرى مىكرد . ابو سفيان گفت : به خدا سوگند پدرى كه نطفهء او را در رحم مادرش نهاده است من مىشناسم ، و مقصود ابو سفيان خودش بود . امير المؤمنين على ( ع ) كه آن جا حاضر بود گفت : ابو سفيان دم مزن ، تو خود مىدانى كه اگر عمر اين سخن را بشنود كارت ساخته است .
چون امير المؤمنين ( ع ) عهدهدار خلافت شد زياد را والى فارس كرد ، زياد نيز فارس را به خوبى ضبط و نگاهدارى نمود ، و قلعههايش را حفاظت كرد ، و در آن جا روشى رضايتبخش در پيش گرفت ، و رفته رفته شايستگى وى زبانزد همه شد و چون خبر آن به معاويه رسيد وى را خوش نيامد كه شخصى مانند زياد از زمرهء اصحاب على ( ع ) باشد ، و در صدد بر آمد او را به طرف خويش بكشاند ، ازينرو نامهاى به زياد نوشته او را وعد و وعيد داد ، و فرزندى ابو سفيان را بر وى عرضه كرد ، و او را برادر خويش خواند ، ولى زياد توجّهى به دو نكرد . چون اين خبر به امير المؤمنين ( ع ) رسيد نامهاى بدين مضمون به زياد نوشت : « من تو را به واليگرى فارس برگزيدم زيرا تو در شايستگى اين مقام را مىديدم ، بايد بدانى كه از ناحيهء ابو سفيان يك بىانديشگى و خطايى كه ناشى از خودپسندى و آرزوهاى بىجا بود سر زد كه نه ميراثى براى تو ثابت مىكند ، و نه نسب تو را درست مىسازد ؛ مواظب باش كه معاويه با مكر و فريب شخص را از چهار جانب فرو مىگيرد ، از وى پرهيز كن ، باز هم مىگويم از وى بپرهيز ، و السلام » .
چون امير المؤمنين كشته شد معاويه در جلب دوستى زياد ، و به دست آوردن دل او ، و ترغيب او به ورود در سلك طرفداران خود كوشش فراوان كرد ، و داستان نسبت وى را با ابو سفيان پيش كشيد ، و سرانجام هر دو نفر به وابستگى زياد به ابو سفيان
تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 150
مساهمون: محمد بن علي بن طباطبا ( ابن الطقطقي )
ص١٥٠