تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩
رفت و پايين سفره نشست ، و با اشتهاى فراوان به خوردن غذا مشغول شد ، در اين وقت نگاه وزير به مرد علوى كه سرگرم خوردن بود افتاد ، و او را نزد خود در بالاى مجلس فرا خوانده از غذاهاى مطبوع سفره پيش او نهاد ، و هر چه مرد علوى در خوردن مبالغه مىكرد به بشاشت و خوشرويى وزير افزوده مىشد ، چون سفره را برگرفتند وزير آتشدانى كه پر از آتش بود خواسته دستور داد صورت حساب مرد علوى را نيز حاضر كنند ، سپس گفت : اى سيّد ، خداوند تو را از دادن اين مال آسوده كرد ، و چيزى از آن بر عهدهء تو نگذاشت ، به خدا و جدّت رسول خدا سوگند كه جز اين نسخه نه در نزد من و نه در ديوان نسخهء ديگرى وجود ندارد ، سپس آن را در ميان آتش افكند و سوزانيد ، آنگاه وى را آزاد كرد تا به منزلش برود . از جمله چيزهايى كه بر مردم عموما و بر بنى اميه بخصوص گران آمد قضيهء استلحاق بود ، و داستان آن از اين قرار است كه معاويه زياد بن ابيه را به خود بست و او را برادر خويش خواند تا خود را به وسيلهء او نيرومند كند ، و از رأى و هوشش بهره‌مند شود .

شرح چگونگى استلحاق به نحو اختصار :

سميّه مادر زياد از زنان بدكارهء عرب به شمار مىآمد ، وى شوهرى داشت به نام عبيد . زمانى ابو سفيان يعنى پدر معاويه نزد شراب‌فروشى به نام ابو مريم رفته از وى زنى بدكاره خواست ، ابو مريم به دو گفت : سميّه را مىخواهى ؟ ابو سفيان كه سميّه را از پيش مىشناخت گفت : گر چه پستانهايى دراز و شكمى بدبو دارد ولى بياورش ، ابو مريم سميّه را آورد و ابو سفيان با او در آميخت و به زياد آبستن شد ، و او را در فراش شوهرش عبيد زاييد ، چون زياد بزرگ شد ادب آموخت و سرآمد اقران شد ، و به كارهاى ديوانى پرداخت ، آنگاه عمر بن خطّاب او را به منصبى گماشت ، و زياد نيك از عهدهء آن بر آمد . زياد روزى در مجلس عمر كه بزرگان صحابه و از جمله ابو سفيان در آن جا جمع بودند حضور يافت ، و سخنانى