تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 143

مساهمون:

ص١٤٣
گاه با ايشان مزاح مىنمود ، و گاه نيز از رفتارشان چشم‌پوشى مىكرد ، و جز با دادن جوايز سنگين و عطاياى زياد پاسخى به ايشان نمىداد . روزى معاويه به قيس بن سعد بن عباده ( رض ) كه يكى از رجال انصار بود گفت : « اى قيس من دوست داشتم تو زنده بودى و نتيجهء جنگ‌هايى كه ميان من و على به وقوع پيوست آشكار مىشد » ، قيس گفت : « به خدا سوگند من كراهت داشتم كه نتيجهء آن جنگ‌ها آشكار مىشد و تو امير المؤمنين بودى ! » ، و اين بهترين گفتگويى بود كه با معاويه مىكردند . نيز هنگامى معاويه پانصد دينار براى مردى از انصار فرستاد ، ولى مرد انصارى آن را براى خود كم دانست ، و به پسرش گفت : اين پول را بگير و نزد معاويه ببر ، و آن را به صورت وى بزن و به دو برگردان ، سپس فرزندش را سوگند داد كه اين كار را بكند . پسر انصارى نيز پول‌ها را برداشت و نزد معاويه رفت و به دو گفت : اى امير المؤمنين پدر من مردى تند و خشمناك است ، و به من چنين و چنان گفته مرا سوگند داده است كه اين كار را بكنم ، من هم قادر به مخالفت با او نيستم ، در اين هنگام معاويه دست خويش را به صورت نهاده گفت : هر چه پدرت به تو فرمان داده به كار ببند ، ولى با عموى خود مدارا كن ، آن پسر شرمنده شده پول‌ها را روى زمين گذاشت ، معاويه نيز آن را زياد كرد و براى مرد انصارى فرستاد . چون اين خبر به يزيد فرزند معاويه رسيد با حال خشم نزد وى آمد و به دو گفت : اى پدر تو چندان بردبارى مىكنى كه مىترسم مردم اين صفت تو را به سستى و ترس حمل كنند ، معاويه گفت : اى فرزند هيچگاه بردبارى پشيمانى و بدگويى در پى نخواهد داشت ، تو دنبال كار خود برو و مرا به حال خويش بگذار . معاويه با چنين روشى خليفهء جهان شد ، و فرزندان مهاجرين و انصار كه هر يك خود را براى خلافت برتر از وى مىدانستند در مقابل او خاضع شدند .
تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 143 | محمد بن علي بن طباطبا ( ابن الطقطقي )