خود كنى ، و از خطا و اشتباهى كه در امر حكميت مرتكب شدهاى خدا را استغفار كنى ، ما برگشته با تو به جنگ دشمن تو و دشمن خود مىرويم ، و گر نه آگاه باش كه با تو پنجه در مىافكنيم .
امير المؤمنين ( ع ) ايشان را با سخنان گوناگون موعظه كرد ، و مطلب را چنان كه بايد براى آنها روشن نمود . ليكن آنان از گفتار خود برنگشتند ، و گروهى چند از بصره و كوفه و نقاط ديگر گرد هم آمده به جانب نهروان رهسپار شدند ، و قصدشان اين بود كه به يكى از شهرهاى استوار پناه برده آنجا تحصن اختيار كنند ، و به جنگ بپردازند .
ناگفته نماند كه گاهى از ناحيهء گروه خوارج كارهاى متناقضى سر مىزد كه دليل بر خطاى محض و بىبصيرتى ايشان بود . از جمله آنكه :
روزى يكى از آنها خرمايى را كه از درخت افتاده بود برداشته در دهان نهاد ، دوستان وى به دو گفتند : خرمايى كه در دهان نهادى غصب بود ، و آن را بدون دادن بهايش تصرف كردى ، آن شخص نيز خرما را از دهان بيرون افكند .
نيز هنگامى خوكى كه به يكى از مردم دهكدهاى تعلق داشت سر راه ايشان ظاهر شد ، يكى از خوارج شمشير خود را كشيده بر خوك فرود آورد و او را پى كرد ، رفقايش به دو گفتند : اين كار نوعى فساد در روى زمين است ، آن مرد نزد صاحب خوك رفته وى را راضى كرد .
ديگر آنكه خوارج از قتل نفسى كه جز از راه حق ممنوع است باك نداشتند ، زيرا عبد اللّه بن خبّاب ( رض ) را به قتل رساندند . و خبّاب پدر عبد اللّه مذكور از بزرگان صحابه به شمار مىآمد [ 1 ]
هامش
[ ( 1 - ) ] گويند : عبد اللّه بن خباب در حالى كه قرآن به گردنش آويخته بود ، و با زن آبستنش سوار بر خر روان بودند با گروهى از خوارج مصادف شدند ، ايشان پس از گفتگوهاى زياد به عبد اللّه گفتند : دربارهء على و حكميت چه مىگويى ؟ عبد اللّه گفت : على خدا را بهتر -