تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 118

مساهمون:

ص١١٨
را بيرون آورده‌اى كه به وسيلهء او جنگ را بر پا كنى ، ولى همسر خويش را در خانه پنهان كرده‌اى ؟ اى طلحه مگر تو با من بيعت نكردى ؟ طلحه گفت : آرى من با تو بيعت كردم ولى هنگامى كه شمشير در پس گردنم بود . سپس على ( ع ) رو به زبير كرده گفت : اى زبير چه چيز تو را وادار به قيام كرده است ؟ زبير گفت : شخص تو ، زيرا ما تو را شايستهء اين كار نمىبينيم ، از طرفى تو در امر خلافت بر ما ترجيح ندارى . على ( ع ) گفت : اى زبير تا پسر ناخلفت عبد اللّه بالغ نشده بود ، ما تو را از بنى عبد المطلب مىدانستيم ، ولى از آن پس عبد اللّه ميان ما و تو جدايى افكند . سپس على ( ع ) مطالبى را به ياد زبير آورد و گفت : زبير به ياد دارى آن هنگام را كه پيغمبر ( ص ) به تو رو كرده گفت : « تو با او به جنگ مىپردازى ، و در اين كار ستم پيشه‌اى » ، زبير گفت : آرى به يادم آمد ، و اگر پيش از اين به ياد مىداشتم قدم در اين راه نمىنهادم ، اكنون نيز به خدا سوگند كه با تو جنگ نمىكنم . امير المؤمنين ( ع ) نزد اصحاب خويش برگشته گفت : زبير سوگند ياد كرد كه با ما جنگ نكند . چون زبير تصميم گرفت ميدان جنگ را ترك كند ، فرزندش عبد اللّه در صدد فريب دادن او برآمد ، و همچنان در گوش زبير خواند تا وى سوگند خود را شكست و به جنگ پرداخت . چون دو گروه با يك ديگر روبرو شدند سپاه عايشه و طلحه و زبير سى هزار نفر بود ، و سپاه على ( ع ) بيست هزار به شمار مىآمد . پيش از آنكه آتش جنگ شعله‌ور شود امير المؤمنين ( ع ) به موعظهء ايشان پرداخت ، و آنان را به صلح دعوت كرد ، و با هر زبانى كه از نظر دين برايش مانعى نداشت با ايشان به گفتگو پرداخت ، ايشان نيز قدرى به سازش رغبت نموده شب را همچنان به سر بردند ، ولى چون صبح فرا رسيد آتش جنگ ميان آنها روشن شد ، و زد و خوردهايى ميانشان روى داد كه با پيروزى لشكر امير المؤمنين ( ع ) پايان يافت . زبير چون پيروزى سپاه على ( ع ) را مشاهده كرد عنان اسب خويش را كشيده