تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 117

مساهمون:

ص١١٧
على ( ع ) با طلحه و زبير اتفاق كرد ، سپس مروان بن حكم كه پسر عموى عثمان بود نيز بديشان پيوست ، و جملگى به مردم اظهار كردند كه گروهى از آشوب‌طلبان شهرها و بردگان مدينه گرد اين مرد بىگناه يعنى عثمان جمع شده او را از راه ستم و دشمنى به قتل رساندند ، و خون محترمى را در سرزمينى محترم در ماهى محترم ريختند . آنگاه گروهى از مردم را فريفته به قصد بصره و فريفتن مردم آن و كمك خواستن از ايشان براى جنگ با على ( ع ) بدانجا رهسپار شدند ، و چون اين خبر به امير المؤمنين ( ع ) رسيد برخاست و در ميان مردم به سخن پرداخت ، و ايشان را از چگونگى امر با خبر ساخت و گفت : اين بلايى است كه رخ داده ، من زمام كار را تا جايى كه ممكن است در دست مىگيرم . سپس خبر بسيج و عزم عايشه و يارانش به جنگ با امير المؤمنين ( ع ) به دو و اصل شد ، او نيز با گروهى از مهاجرين و انصار به سوى آنان شتافت . عايشه هنگامى كه رهسپار بصره بود به آبى گذشت كه آن را « حوأب » مىگفتند ، در اين هنگام چند سگ كه آنجا بودند به روى عايشه بانگ زدند ، عايشه به راهنما گفت : اسم اين مكان چيست . راهنما گفت : حوأب ، عايشه با صداى بلند فرياد زده گفت : مرا برگردانيد
« إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ »
من از پيغمبر شنيدم كه روزى نزد زنان خود گفت : « سگ‌هاى حوأب به روى كدام يك از شما بانگ خواهند زد ؟ » سپس بر آن شد كه بازگردد ، ولى به دو گفتند : راهنما دروغ گفته و اين مكان را نشناخته است ، اگر از اين جا حركت نكنى ، على فرا مىرسد و جملگى هلاك خواهيم شد ، عايشه نيز حركت كرد . از طرفى على ( ع ) همچنان روان بود تا آنكه هر دو گروه بيرون بصره با يك ديگر روبرو شدند ، و جنگ‌ها و وقايعى ميان ايشان اتفاق افتاد ، در يكى از آن وقايع على ( ع ) و طلحه و زبير با يك ديگر روبرو شدند ، على ( ع ) به طلحه گفت : اى طلحه تو خونخواه عثمانى ؟ خدا لعنت كند قاتلين عثمان را ، طلحه تو همسر رسول خدا ( ص )