بدار الملك قيصر درآمديم آنشخص گفت كه شتران شما قابل آن نيست كه بر آن سوار بوده ببارگاه پادشاه رويد اگر خواهيد مركب را هوار حاضر سازم جواب داديم كه ما به همين وضع تا در خانه قيصر خواهيم رفت و او ما را موقوف گردانيده صورت حال را عرض داشت هرقل كرد و جواب آمد كه بهر نوع كه خواهند ايشانرا دستورى ده تا بيايند و چون ما بدرگاه پادشاه رسيديم شترانرا بخوابانيديم و گفتيم كه لا إله الا اللّه و اللّه اكبر و از گفتن اين تكبير غرفهء و كوشك و بروايتى مجموع قصر قيصر مانند نخلى ترا ز باد صرصر در حركت آمد و قيصر اين صورت را مشاهده كرده كسى را نزد ما فرستاد كه شما را نرسد كه اينجا اظهار ملت خود كنيد هر سخنى و پيغامى كه داريد اعلام نمائيد ما جواب داديم كه به غير قيصر سخنى نگوئيم و قيصر اين ملتمس را مبذول داشته رخصت ملاقات داد و ما بمجلس او درآمده ديديم كه بر تختى نشسته و جمعى از مردم قوىهيكل در پاى سريرش ايستادهاند و او و تمامى اركان دولتش لباسهاى سرخ در بردارند و چون چشم قيصر بر ما افتاده تبسم نموده پرسيد كه چرا مراسم تحيت بجاى نياورديد جواب داديم كه تحيت ما بر شما حلال نيست همچنانكه تحيت شما بر ما گفت تحيت شما نسبت به پادشاه چه باشد گفتيم كه السلام عليك گفت او بچه كيفيت جواب گويد گفتيم كه همين لفظ را منقلب گرداند باز گفت كه بزرگترين الفاظ شما كدام است گفتيم كه لا إله الا اللّه و اللّه اكبر و بعد از صدور اين سخن ديگربار آن غرفه با كوشك لرزيدن گرفت هرقل گفت هرگاه كه در خانههاى خود اين كلمه بر زبان شما جريان يابد اين صورت مشاهده شود گفتيم ما هرگز در مساكن خويش مثل اين حالتى نديدهايم قيصر گفت اى كاشكى در حين گفتن اين كلمه خانهها بر سر شما فرود آمدى و يك نيمهء ملك من زائل گشتى گفتيم كه چرا گفت فوت نصفى از ملك بر من آسانتر است از ظهور دين محمدى هشام گويد كه قيصر بعد از قيل و قال و جواب و سئوال فرمان داد كه ما را در منزل نزه فرود آوردند و خدمات شايسته كردند و پس از انقضاى سه روز شبى ما را در خلوت طلب داشته حكايتى چند پرسيده جواب شنيد آنگاه فرمود كه صندوقى بزرگ مذهب كه محتوى بر خانههاى كوچك بود حاضر ساختند و در خانهاى از آن خانهها را گشاده حرير پارهء سياه بيرون آورد و نشر كرد و بر آن حرير صورت مردى بود سرخ رنگ فراخ چشم بلند گردن امرد كه دو گيسوى تافته داشت با حسن و مهابتى تمام پس هرقل ما را گفت ميدانيد كه اين صورت كيست گفتم نميدانيم گفت اين صورت آدمست عليه السّلام آنگاه در خانهء ديگر باز كرد و همچنين حرير پارهء سياه كه بر آن صورت مردى بود سفيد روى جعد موى سرخ چشم كه سرى بزرگ و ساق سطبر و محاسن نيكو داشت بيرون آورده و گفت ميدانيد كه اين صورت كيست گفتيم نى گفت اين صورت نوح عليه السّلام است و بعد از آن از خانهء ديگر مردى بيرون آورد كه بغايت سفيد بود و اثر شبيب بر محاسنش مينمود و چشمهاى سياه داشت و پيشانى گشاده و هموار و بينى بلند و از تازهروئى كسى را تصور مىشد كه در تبسم است و گفت اين صورت ابراهيم خليل است عليه السّلام پس از آن در خانهء
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 459
مساهمون: غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
ص٤٥٩