و حنوط بر كفن و سجدهگاه آنحضرت پاشيدند و گويند جبرئيل آن حنوط را از بهشت آورده بود و بعد از فراغ از آن امور آنحضرت را بر سريرى خوابانيده چنانچه وصيت فرموده بود مدتى در آنجا تنها گذاشتند از على مرتضى كرم اللّه وجهه منقولست كه گفت فوت حضرت رسالت عليه السّلام و التحيه روز دوشنبه واقع شد و روز سهشنبه از جانب آسمان آوازى شنيديم كه درآئيد اى گروه مسلمانان و بر پيغمبر خود نماز گذاريد آنگاه به همان ترتيب كه در حديث عبد اللّه بن مسعود سبق ذكر يافت عترت بزرگوار و اصحاب عاليمقدار بر جنازهء رحمت اندازهء سيد ابرار نماز گذاردند و در مدفن پيغمبر ذو المنن بين الاصحاب اختلاف واقع شد و بالاخره بنابر استصواب شاه ولايت مآب در همان موضع كه روح مقدس آنحضرت را قبض كرده بودند مرقد شريفش را مقرر فرمودند و ابو طلحه انصارى بحفر قبر اشتغال نموده لحد ترتيب داد و شقران قطيفه در ته قبر گسترده در نيم شب يا سحر چهارشنبه على مرتضى و عباس و فضل و قثم و عبد الرحمن بن عوف و بقولى عقيل بن ابيطالب و اسامه و شقران نيز بمضجع رسول صلى اللّه عليه و سلم درآمدند و بدن بىبديلش را مدفون ساختند گويند كه آخر كسى كه از قبر خير البشر بيرون آمد امير المؤمنين حيدر بود و بعضى قثم را گفتهاند و روايتى آنكه مغيرة بن شعبه خاتم خود را در قبر انداخته بدان بهانه پس از همه كس بقبر درآمد و انگشترى را بيرون آورده گفت ( انا اقربكم عهدا الى النبى صلى اللّه عليه و سلم ) و اين روايت را اكثر اهل سير تضعيف نمودهاند القصه چون مخصوصان بارگاه نبوت از قبر محفوف برحمت بيرون آمدند خاك ريخته آن مرقد را مسطح و بقولى مسنم ساختند و به مقدار يك شبر از زمين بلند گردانيده آب بر آن پاشيدند و پس از آنكه از اين امر نيز باز پرداختند نخست بدر خانهء سيدة النسا فاطمهء زهرا رفته شرايط پرسش بجاى آوردند بتول عذرا از ايشان پرسيد كه رسول خدا را دفن كرديد جواب دادند كه آرى فرمود كه چون از دل خود رخصت يافتيد كه خاك بر آنحضرت ريختيد آخر نبى الرحمه بود گفتند يا ابنة رسول اللّه خواطر ما از اين معنى متألم و متأثر است اما حكم ربانى را تدبيرى نيست و قضاى آسمانى را تغييرى نى آرى سرانجام دنياى غدار اينست و عاقبت كار عالم ناپايدار همين فرق انام را به تمام از قصور بقبور منزل بايد گزيد و خواص و عوام را على الدوام از باديهء هستى بزاويه نيستى بايد خراميد خياط كارخانهء قدم وجود هيچ موجودى را بىطراز عروض عدم ندوخته و فراش سرابستان لطف و كرم در عالم پرستم چراغ رأفتى را بىتندباد آفتى نيفروخته مثنوى
چنين است آئين اين خاكدان * * بقاى جهان كى بود جاودان *
چو خورشيد تابد ز اوج كمال * * همان لحظه يابد كمالش زوال *
بعالم كه افروخت شمع بقا * * كه ننشاند آن را نسيم فنا *
نهالى در اين باغ كى سركشيد * * كه از دهرهء دهر ايذا نديد *
گلى در بهار جهان كى شگفت * * كه باد خزانش ز گلبن نرفت *
چنين ياد دارم ز اهل سير * * كه آن پيشواى تمام بشر *
سپهر شرف مهر اوج كرم * * رسول عرب مقتداى عجم *
بنزديك رفتن ز دار فنا * * ميان بقا و لقاء خدا *
مخير شد و ملك باقى گزيد * * ز دنيا بريد و بعقبى رسيد *