تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 392

مساهمون:

ص٣٩٢
آن روز بمرتبه‌اى رسيد كه بروايت صاحب كشف الغمة زياده از ده كس كه نه نفر از آن جمله هاشمى بودند كسى نزد رسول صلى الله عليه و سلم نماند و اسامى ايشان اينست على مرتضى عباس بن عبد المطلب - فضل بن العباس - ابو سفيان بن الحارث - نوفل بن الحارث - ربيعة بن الحارث - عبد الله بن زبير بن عبد المطلب عتبه و معتب پسران ابى لهب و عاشر اين جماعت ايمن ابن ام ايمن بود و قولى آنكه در آن روز بوقت فرار غير از چهار نفر كه عبارتست از على مرتضى و عباس و ابو سفيان بن الحارث و عبد الله بن مسعود هيچكس در ملازمت آنحضرت ثبات قدم ننمود و چون سيد عالم صلى الله عليه و سلم انهزام اهل اسلام را مشاهده فرمود بآواز بلند ايشانرا بصبر و ثبات دلالت نمود و ميگفت الى اين ايها الناس و از غايت دهشت هيچكس از پس نمينگريست و آنحضرت در آن روز بر استر بيضا سوار بود و آن را بجانب كفار نهيب داده بر زبان وحى بيان ميگذرانيد كه انا النبى لا كذب انا ابن عبد المطلب و ابو سفيان بن الحارث عنان استر را گرفته و عباس بن عبد المطلب از جانب راست دست در ركاب فلك‌فرساى آنحضرت زده از حمله مانع مىآمدند و در آن اثنا مالك بن عوف متوجه رسول صلى الله عليه و سلم شده ايمن بن ام ايمن سر راه بر وى گرفت و جنگ ميكرد تا روى برياض جنت آورد بعد از آن مالك سعى نمود كه خود را بخاتم الانبياء رسانيد اما سپس مانند فيل محمود و اسب شطرنج خشك ايستاده مدعايش بحصول نپيوست نقلست كه در وقت فرار اصحاب سيد ابرار ابو سفيان و جمعى كه بر سبيل كراهت زبان بكلمهء توحيد گويا گردانيده بودند آغاز شماتت كرده هذيانات بر زبان مىآوردند اما بخلاف ايشان صفوان بن اميه با آنكه مسلمان نشده بود مغموم گشته آنجماعت را از تلفظ به آن سخنان منع ميكرد و مى گفت اگر مردى از قريش والى ما باشد نزد من دوستر است از آنكه شخصى از هوازن حاكم شود محمد بن اسحق از شيبة بن عثمان بن ابى طلحه روايت كند كه گفت چون رسول صلى الله عليه و سلم به طرف حنين توجه نمود من بعزيمت آنكه فرصت يافته بانتقام پدر و برادر خود را كه در احد كشته شده بودند از وى بكشم مرتكب آن سفر گشتم و در وقت انهزام سپاه اسلام شمشير از نيام كشيده قصد كردم كه از دست راست پيغمبر صلى الله عليه و سلم درآيم عباس بن عبد المطلب را ديدم كه زرهى سفيد پوشيده و ايستاده محافظت آنحضرت مينمايد پس خواستم كه از جانب چپ او درآيم ابو سفيان بن الحارث را ديدم كه آنطرف را صيانت مينمايد آنگاه از عقب حضرت رسالت‌پناه درآمده خواستم كه تيغ تيز را كارفرمايم ناگاه شعله آتش در ميان من و او در لمعان آمده نزديك بود كه مرا بسوزد از كمال وهم دست بر چشم نهادم در اين اثنا خاتم الانبيا عليه من الصلاة ازكها بجانب من نگريسته فرمود كه يا شيبه ادن منى و من بموجب فرموده نزديك رفته آنحضرت دست بر سينهء من فرود آورد گفت ( الهم اذهب عنه الشيطان ) و به خدا سوگند كه در آنساعت آن سرور نزد من محبوب‌تر بود از گوش و چشم من و باشارت حضرت رسالت‌پناه با كفار آغاز كارزار كردم و اگر فىالمثل پدرم در مقام قتال آمدى تيغ تيز را بر وى حكم ميساختم به صحت پيوسته كه در صباح روز جنگ حنين عباس كه آواز