تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 394

مساهمون:

ص٣٩٤
را با هزار مرد جرار مقدمهء لشكر ساخت و بنفس نفيس همايون متعاقب ايشان در حركت آمده بعد از وصول بطايف كفار چهار ديوار حصار را پناه كرده آغاز انداختن تير و سنگ نمودند و مسلمانان نيز بنياد حرب و پيكار فرموده جمعى كثير زخم‌دار شدند و در ايام محاصره دوازده نفر از اصحاب سعادت انتساب شربت شهادت چشيدند و عبد اللّه بن ابى بكر برادر عايشه رضى اللّه عنهما و عبد اللّه بن ابى اميه برادر ام سلمه رضى اللّه عنها از آن جمله بودند نقلست كه در ايام محاصره طايف حضرت مقدس نبوى جناب ولايت مآب مرتضوى را با جمعى از اهل صدق و صفا نامزد فرمود كه در اطراف آن ديار سير نموده هرجا بتى يابند درهم شكنند شاه ولايت‌پناه با رفقا روى به راه آورده در اثناء قطع مسافت طايفهء از دلاوران قبيلهء خثعم راه بر ابن عم حضرت سيد عالم صلى اللّه عليه و سلم گرفتند و قدم در ميدان مقاتله نهاده شهاب نامى كه بمزيد شهامت از امثال و اقران ممتاز بود از ميان قوم بيرون آمده مبارز طلبيد على رضى اللّه عنه آهنگ جنگ او كرده هرچند ابو العاص بن ربيع آن جناب را منع نموده گفت كه مناسب نيست كه سردار لشكر ابتدا بحرب كند على مرتضى اين سخن را بسمع رضا نشنود و در برابر آن كافر متهور رفته بيكضرب ذو الفقار او را بدار البوار فرستاد و بقيهء كافران هزيمت غنيمت شمرده شاه مردان تمامى يتان هوازن و ثقيف را كه در آن نواحى يافت بشكست و به خدمت حضرت رسول صلى اللّه عليه و سلم مراجعت فرمود آن حضرت شاه ولايت منقبت را طلب داشت و مدتى ممتد با آن جناب راز گفت و اسرار درميان نهاده اين معنى موجب تعجب اصحاب گشت و عمر بن الخطاب رضى اللّه عنه با حضرت گفت يا رسول بىحضور ما با اين عم خويش خلوت گزيده راز ميگوئى ( فقال يا عمر ما انا انتجيه و لكن اللّه انتجاه ) يعنى بنابر اقتضاء رأى خود با او راز نگفتم بلكه بيت
بفرمان داناى راز نهان * * گشادم به اين راز با او زبان
القصه چون بروايتى مدت هژده روز زمان محاصره امتداد يافت بر ضمير انور خير البشر صلى اللّه عليه و آله الى يوم المحشر روشن شد كه در آن ايام فتح قلعهء طائف تيسيرپذير نيست از آنجا كوچ فرمود و به منزل جعرانه تشريف برد و غنايم حنين را تقسيم نمود و مطاياء آمال جمعى از اهل مكه را كه نومسلمان شده بودند جهت تأليف قلوب ايشان از عطاياء بىانتهاى خويش گرانبار گردانيد و اشراف مهاجر و انصار را بنابر وفور وثوق و اعتمادى كه بر جانب ايشان داشت چيزى كمتر عنايت كرد انصار ازين معنى در خشم شده گفتند پيغمبر صلى اللّه عليه و سلم قريش و ساير قبايل عرب را بانعامات خود مفتخر ساخت و ما را بدستور ايشان چيزى نداد و حال آنكه ما پيوسته مرتكب امور شاقه ميشويم و هنوز خون اين مشركان از شمشيرهاى ما مىچكد و اين سخن بسمع همايون حضرت مقدس نبوى صلوات اللّه و سلامه عليه رسيده فرمان داد تا اكابر انصار در خيمه مجتمع گردند و غير ايشان كسى در آن مكان نباشد آنگاه باتفاق شاه ولايت‌پناه بدانجا تشريف برده بخاطرجوئى انصار زبان معجز بيان بگشاد و قلوب ايشانرا بسخنان عنايت نشان تسلى داد و فرمود كه شما راضى نيستيد