سهيل بن عمرو و حويطب بن عبد العزى و عكرمة بن ابى جهل و صفوان بن اميه و مكرز بن حفص هيأتهاء خود را متغير گردانيده بر سر بنى خزاعه شبيخون بردند و بعد از ارتكاب اين حركت ناپسند از شكستن عهد پشيمان شده ابو سفيان متوجه مدينه گرديد تا پيش از آنكه اينخبر مسموع خير البشر شود در تجديد مراسم صلح كوشيده مدت مصالحه را زياد گرداند در صحاح اخبار ورود يافته كه در سحر آنشب كه كفار قريش بر سر بنى خزاعه شبيخون بردند حضرت خير البريه كه در حجرهء ميمونه بود در وقتى كه از طهارت خانه بيرون آمد فرمود كه نصرت نصرت ميمونه رضى الله عنها پرسيد كه يا رسول الله با كه حديث ميكنى جوابداد كه رجز خواننده بنى كعبست از خزاعه كه طلب معاونت مينمايد و ميگويد كه قريش بمدد بنى بكر اقدام نمودند و بعد ازين گفتوشنود بسه روز عمرو بن سالم خزاعى بمدينه رسيد و صورت شبيخون قريش را مشروح معروض گردانيد و همدرين اوان ابو سفيان به يثرب آمده بخانهء دختر خويش ام حبيبه كه در سلك ازواج صاحب التاج و المعراج انتظام داشت رفت و بر فراش آنحضرت نشست ام حبيبه آن و ساده را در نورديده گفت اين فراش سيد اهل نظافتست و ذات تو مقرون بشرك و نجاست ابو سفيان بخشم از پيش دختر بيرون رفته بمجلس همايون رسول صلى اللّه عليه و سلم شتافت و هرچند در باب تجديد قواعد مصالحه سخن گفت جواب شافى نيافت آنگاه با شيخين رضى اللّه عنهما گفت و شنيد نموده از ايشان نيز كلمهء كه موافق مدعاء او باشد استماع ننمود بعد از آن بعتبهء علياء فاطمه زهرا رضى اللّه عنها رفته از آنجا نيز نوميد بازگشت پس با على رضى اللّه عنه ملاقات كرده گفت يا ابو الحسن مرا راهى نماى كه موصل بمطلوب باشد كه بغايت عاجز و متحيرم على فرمود كه بايد كه در ميان انجمن برخيزى و بآواز بلند بگوئى كه من از هردو طرف قوم را بجوار خود در آوردم ابو سفيان گفت اگر بفرموده تو عمل نمايم مهم من تمشيت پذيرد جناب ولايت مآب جوابداد كه معلوم نيست كه به مجرد اين سخن كار تو كفايت شود اما چاره غير ازين بخاطر نميرسد آنگاه ابو سفيان در مجلس خاص برخواسته آواز برآورد كه ايقوم بدانيد و آگاه باشيد كه من از هردو جانب مردم را بزنهار خود درآوردم و ظن من آنست كه محمد جوار مرا رد نكند بعد از آن اين سخن بعرض آنحضرت نيز رسانيد و همين جواب شنيد كه اى ابو سفيان تو اين سخن ميگوئى پس از آن ابو سفيان به مكه رفت و چون مهمى كه ساخته بود با قوم خود درميان نهاد گفتند هيچ كار نساخته و هيچ مهم نپرداخته و على ابن ابى طالب عليه السّلام با تو هزل كرده و تمسخر نموده كه گفته مردم جانبين را در زنهار خود درآور القصه بعد از رفتن ابو سفيان حضرت مقدس نبوى صلوات اللّه و سلامه عليه بكارسازى لشكر اشتغال نمود اما با كسى نگفت كه عزيمت كدام طرف دارم و مناجات كرد كه ( اللهم خذ على ابصارهم فلا يرونى الا بغتة ) و بقبائل و احياء عرب قاصدان فرستاده پيغام داد كه هركه به خدا و رسول او ايمان دارد بايد كه در اوايل ماه مبارك رمضان مسلح و مكمل در مدينه باشد درين اثنا حاطب بن ابى بلتعه مكتوبى بصناديد قريش نوشت مضمون آنكه رسول
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 385
مساهمون: غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
ص٣٨٥