تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 374

مساهمون:

ص٣٧٤
بلتعه و مراسلهء حارث را بشجاع بن وهب اسدى و رقعهء هوذه را بسليط بن عمرو عامرى ارزانى فرموده نزد آن سلاطين حشمت آئين ارسال داشت اما نجاشى چون از رسيدن عمرو بن اميه و آوردن نامهء همايون خير البريه وقوف يافت از سرير كامرانى فرود آمده بملاحظه رعايت تعظيم و تكريم و اظهار فروتنى بر زمين نشست و آن مكتوب مرغوب را ستانده و بوسيده بر چشم خود ماليد و فى الحال زبان خجسته بيان به گفتن كلمهء طيبه توحيد گويا گردانيد اما هرقل در بيت المقدس بود كه دحيه كلبى نامهء همايون نبى عربى را به دو رسانيد و چون بمطالعهء آن صحيفهء شريفه سرافراز شد فرمود كه به‌بينيد كه در اين ديار از قوم اين شخص كه دعوى پيغمبرى مىكند هيچكس هست كه از وى استعلام احوال او نمايم يا نى فرمان‌بران در مقام تفتيش و تفحص آمده ابو سفيان را با بعضى از قريشيان يافتند و بپاى تخت هرقل رسانيدند و قيصر حالات خير البشر را كما ينبغى از ابو سفيان معلوم نمود دانست كه آن حضرت همان پيغمبرى است كه صفت آن در انجيل مكتوبست و عيسى عليه السّلام بمقدم همايونش بشارت داده و ليكن از بيم زوال ملك بشرف ايمان مشرف نگشت و بقولى خفيه برسالت آن مهر سپهر جلالت اعتراف نمود و بسبب خوف نصارى اين معنى را ظاهر نفرمود اما خسرو پرويز از آن جهت كه حضرت رسالت اسم همايون خود را بر نام او مقدم نوشته بود غضبناك شده آن نامهء نامى را پاره كرد مثنوى
بدست ستم خسرو بدنهاد * * بدريد مكتوب خير العباد * نشد محو از صفحهء روزگار * * رقمهاى آن نامهء نامدار * ولى طى شدش نامهء زندگى * * نبردند نامش بفرخندگى
و پرويز بارتكاب آن سوء ادب قانع نگشته نشانى بباذان كه از قبل او حاكم يمن بود ارسال نمود مضمون آنكه چنان معلوم شد كه شخصى در ديار حجاز دعوى نبوت مىكند بايد كه دو كس را بدانجانب فرستى تا او را گرفته نزد من آورند و باذان بموجب فرموده عمل نموده با تويه و خرخسره را جهت آن مهم بمدينه فرستاد و ايشان بمجلس شريف پيغمبر آخر الزمان رسيده گفتند باذان بنابر فرمان پرويز ما را بدينجانب روان كرده تا ترا بمداين رسانيم طريقه آنكه انقياد امر نموده با ما بيائى كه باذان در باب مهم تو سفارش نامه بملك الملوك يعنى پرويز خواهد نوشت رسول الله صلى الله عليه و سلم از استماع سخنان پريشان ايشان تبسم فرموده بر زبان الهام بيان گذرانيد كه شما امروز آسايش نمائيد تا فردا جواب سخن خود بشنويد و روز ديگر آن دو شخص به خدمت خير البشر شتافته آن حضرت فرمود كه بباذان بگوئيد كه پروردگار من در شب گذشته پرويز را بقتل آورد و پسرش شيرويه بر تخت سلطنت نشست و بدانيد كه اگر باذان بنبوت من ايمان آرد حكومت يمن را بدستور معهود بوى بازگذارم و ايلچيان از استماع اين خبر متحير گشته چون از مهابت مجلس اشرف اعلى ياراى گفت و شنيد نداشتند به طرف يمن مراجعت كردند و بعد از وصول كيفيت را بسمع باذان رسانيده مقارن آنحال مكتوب شيرويه مبنى از قتل خسرو پرويز به دو رسيد و در آن كتابت قلمى شده بود كه به آن عزيز كه در حجاز دعوى نبوت مىكند تعرض منمائى تا فرمان من به تو