تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 370

مساهمون:

ص٣٧٠
مردم گفتند خلاوت القصواء از رفتن بازماند قصواء - خاتم الانبياء عليه من الصلاة اطيبها و ازكيها فرمود ( ما خلات القصواء و لكن جلسها جالس الفيل ) و بعد از آن فرمود كه به آن خدائى كه نفس محمد بيد قدرت اوست كه قريش هيچ امر از من مسألت نمىنمايند كه مستلزم تعظيم حرم باشد مگر آنكه باجابت مقرون گردانم بعد از آن ناقه را بزجر برانگيخت و از راه انحراف جسته بر سر چاهى كه در اقصاى حديبيه بود و آبى اندك داشت منزل گزيد و اصحاب از قلت آب شكايت كرده حضرت رسالت مآب تيرى از قنديل خويش بيرون آورد و فرمود كه در آن چاه نهادند و همان لحظه آب بسيار در فوران آمد از جابر بن عبد الله انصارى رضى الله عنه مرويست كه گفت در حديبيه بعضى از اصحاب بنزديك خير البريه رفته گفتند يا رسول الله در اين منزل آب نيست مگر در ركوهء تو و حال آنكه در پيش آن حضرت ركوه‌اى بود كه از آن وضو ميساخت و رسول صلى الله عليه و سلم دست مبارك بر آن ركوه نهاده آب از ميان انگشتان همايونش در جوشش آمد چنانچه از چشمه‌ها جوشد و ما از آن آب خورديم و وضو نيز ساختيم از جابر رضى الله عنه پرسيدند كه آن آب به خوردن و وضو ساختن چند كس وفا كرد جواب داد كه به خدا سوگند كه چندان آب فوران كرد كه اگر صد هزار مىبوديم كفايت ميكرد القصه چون حوالى حديبيه بشرف نزول حضرت خير البريه عليه السلام و التحية مشرف گشته بر چرخ برين مفاخرت نمود بديل بن ورقاء خزاعى و عروة بن مسعود ثقفى و حليس كنانى متعاقب يكديگر از معسكر قريش نزد حضرت خير البشر صلوات اللّه عليه الى يوم المحشر آمدند و شتران هدى را ديده معلوم كردند كه آن حضرت داعيه محاربه ندارد بلكه به نيت گذاردن عمره و طواف خانه كعبه قدم رنجه فرموده و خاطر اشرف همايونش مايل بمصالحه است و اين سه كس متفق اللفظ و المعنى زبان بنصيحت قريشيان گشوده و گفتند مصلحت نيست كه جماعتى را كه بطواف بيت اللّه آمده باشند و شتران قربانى همراه آورده از آن امر مانع آيند و حليس در اين باب بيشتر مبالغه نموده گفت اى معشر قريش به آن خدائى كه نفس من در قبضهء قدرت اوست كه اگر محمد را از طواف كعبه بازداريد من باتمام احايش از شما مفارقت نمايم و قريش در تسكين او كوشيده گفتند صبر كن اى حليس كه ما برحسب دلخواه با محمد صلح كنيم نقلست كه حضرت خير البريه بعد از وصول بحديبيه خراش بن اميه را به مكه فرستاد تا قريش را از داعيه‌اى كه داشت آگاهى دهد و چون خراش به مكه رسيد قريشيان بر قتل او اتفاق نمودند اما احبايش خراش را خلاص ساخته بسلامت بازگردانيدند و خراش شدت غلظت قريش را بعرض خاتم الانبياء رسانيده آنحضرت عمر بن الخطاب را فرمود كه ترا به مكه ميبايد رفت و خاطر نشان مشركان كرد كه ما به زيارت خانه كعبه آمده‌ايم و عزيمت محاربه نداريم فاروق اعظم رضى اللّه عنه گفت يا رسول اللّه بر ضمير مهر تنوير تو روشن استكه عداوت قريش با من در چه مرتبه است و در مكه از بنى عدى هيچكس نيست كه مرا از شر ايشان صيانت نمايد مناسب آنكه عثمان بن عفان را به اين مهم نامزد فرمائى كه نزد قريش بسيار عزيز