تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 336

مساهمون:

ص٣٣٦
ازين حركت پشيمان شده بترس و بيم روزگار ميگذرانيدند تا آيت
( يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فِيهِ قُلْ قِتالٌ فِيهِ كَبِيرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ كُفْرٌ بِهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ إِخْراجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَكْبَرُ عِنْدَ اللَّهِ وَ الْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ )
نازلشد و عبد الله بن جحش و ياران او از اين غم رهائى يافته رسول صلى الله عليه و سلم غنايم را بموجبى كه سابقا مسطور گشت قسمت فرمود نقلست كه قريش جهة مخلص عثمان بن عبد الله و حكم بن كيسان فديه ارسال داشتند و بنابر آنكه سعد بن ابى وقاص و عتبة بن غزوان رضى الله عنهما كه داخل سريه عبد الله بن جحش بودند بسبب گمشدن اشترى بازپس مانده بودند حضرت رسالت صلى الله عليه و سلم فرمود كه چون ياران ما بسلامت بازآيند اسيران شما را اطلاق فرمايم و پس از آنكه سعد و عتبة بمدينه رسيدند خير الانام عليه السّلام آن دو تن را باسلام دعوت فرمود حكم بن كيسان ايمان آورد و عثمان بن عبد الله مشرك بازگشت و بر كفر مرد و همدرين سال غزوهء بدر كبرى كه آن را بدر قتال نيز گويند بوقوع انجاميد و در آن معركه بقتضاى آية كريمهء
( لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ )
اعلام اسلام ارتفاع يافته رايات كفر و ظلام نگونسار گرديد سبب اين غزوه آنكه بسمع شريف خير الانام عليه الصلاة و السلام رسيد كه ابو سفيان با قريشيان و اموال فراوان از شام بازگشته متوجه مكه مكرمه‌اند بنابرآن با سيصد و پنج نفر از صحابه كه از آن جمله هشتاد كس از مهاجر و باقى از انصار بودند و هفتاد شتر و دو اسب يا سه اسب و شش زره و هشت شمشير داشتند بعزيمت گرفتن سر راه بر كاروان در دوازدهم يا در ششم يا در سيم ماه مبارك رمضان از مدينهء طيبه روانشد و ابو سفيان ازين واقعه خبر يافته ضمضم غفارى را به مكه فرستاد تا از قريش استمداد نمايد در بسيارى از كتب سير مسطور است كه قبل از وصول ضمضم بحريم حرم شبى عاتكه بنت عبد المطلب خوابى ديد كه از مهابت آن بترسيد و صباح با عباس گفت كه دوش خوابى ديدم كه دلالت بر آن مىكند كه عنقريب قريش ببليهء گرفتار شوند و من آنخواب را با تو ميگويم به شرط آنكه هيچكس را برين سر اطلاع ندهى و عباس اخفاء آن راز را قبول نموده عاتكه گفت در خواب چنان مشاهده كردم كه شترسوارى آمده در ابطح بايستاد و سه نوبت بآواز بلند گفت بقريش بشتابيد بكشتن‌گاه خود و بعد از آن به مسجد الحرام رفت و مردم از عقبش درآمده آنسوار به بام خانهء كعبه نمودار شده سه نوبت ديگر همان سخن بآواز بلند بر زبان آورده باز او را بر سر كوه ابو قبيس ديدم كه همان كلام را اعاده مينمود آنگاه از سر كوه سنگى غلطانيد و آن سنگ پاره‌پاره شده هيچ خانه در مكه نماند كه قطعه‌اى از آن سنگ در آنجا نيفتاد مگر خانه‌هاى بنى هاشم و بنى زهره و عباس چون از خانه بيرون رفت از وصيت خواهر غافل گشت و آنخواب با وليد بن عتبه كه دوست او بود درميان نهاد و همانروز آن سخن اشتهار يافته به گوش ابو جهل لعين رسيد و روز ديگر در وقت طواف خانه عباس را گفت يا ابو الفضل چند روز است كه اين عورت بمرتبهء نبوت فايز گشته عباس گفت كدام عورت ابو جهل گفت خواهر تو عاتكه كه چنين واقعهء ديده عباس منكر شده ابو جهل آغاز سفاهت كرد و گفت كه شما قانع نيستيد