تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 300

مساهمون:

ص٣٠٠
بنى سعد متوجه حريم حرم گشتم من و شوهرم كه يكسر دراز گوش لاغر داشتيم كه از غايت نحافت مجال رفتار نداشت و ناقه‌اى ضعيف مصحوب ما بود كه قطره‌اى شير به هيچ تدبير از وى تيسير نمىپذيرفت لاجرم از عقب كاروان افتان و خيزان طى مسافت مينموديم و من از اطراف و جوانب غرايب مشاهده ميكردم چنانچه بر هرچه ميگذشتم مىگفت خوشا وقت پستان تو اى حليمه كه آن نور تابان شيرازان خواهد خورد و ما بعد از نسوان قبيله به مكه رسيديم و آن زنان اطفال متمولان قريش را تا آنزمان ستانده بودند لاجرم ملول و محزون گشته از آمدن پشيمان شديم در آن اثناء شخصى ديديم كه انوار بزرگى از چهره او ميدرخشيد و ندا ميكرد كه هيچ‌كس باشد از زنان شيردار كه رضيعى نگرفته باشد حليمه گويد كه بعد از شنيدن اين سخن تفحص نام و نسب آنشخص نموده چون دانستم كه عبد المطلب بن هاشم است پيش رفته شرايط تحيت بجاى آورده خود را برو عرض كردم پرسيد كه از كدام قبيله‌اى و چه نام دارى جوابدادم كه از بنى سعد و نام من حليمه است تبسمى نموده فرمود خوش خوش در تو دو خصلت نيكوست سعادت و حلم آنگاه گفت ايحليمه مرا كودكى است يتيم محمد نام و او را بر تمام زنان بنى سعد عرض كردم بجهة آنكه پدر ندارد قبول ننمودند و اميدوارم كه تو ازو سودمند شوى گفتم بروم و با شوهر خود مشورت نمايم فرمود كه هيچ اكراهى بر تو نيست و چون پيش شوهر رفته صورت واقعه را در ميان نهادم مبتهج و مسرور شده گفت ايحليمه بشتاب و آن كودك را قبول كن كه مبادا ديگرى فرا گيرد اما خواهرزاده من مانع شده بجهة مبالغه او اندك تزلزلى ببنيان عزيمت من راه يافت و بالاخره خاطر برستاندن سيد اوايل و اواخر داده نزد عبد المطلب رفتم تا مرا به خانه آمنه برد و چون بدانجا درآمدم زنى ديدم كه روى او چون بدر منبر ميتافت و در روى من خنديده مرا بحجره فرزند خويش درآورد كودكى بنظرم درآمد كه بشره‌اش مانند خورشيد انور بود فريفتهء جمال با كمال او شده رگهاى بدنم پر شير شده پستان راست در دهانش نهادم بمكيد چون پستان چپ بر وى عرض كردم ملتفت نگرديد عبد اللّه بن عباس رضى اللّه عنهما گويد در آنزمان حضرت مقدس نبوى صلى اللّه عليه و سلم را بعدل موفق گردانيدند كه يك پستان جهة شريكى كه داشت بگذاشت حليمه گويد كه چون آن حضرت را به خانه بردم و به نظر شوهر خود درآوردم سر به سجده نهاده گفت ايحليمه كودكى آوردى كه من در ميان بنى آدم از وى بهتر نديدم و چون شب شد و مردم بخواب رفتند من بيدار گشته نورى ديدم كه از محمد ( ص ) ساطع ميشد و مردم سبزپوش مشاهده كردم كه بر بالين او ايستاده بودند شوهر خود را از خواب برانگيختم و او از ملاحظه اين امر بديع تعجب نمود بكتمان آن وصيت فرمود گفت تا اين طفل متولد شده احبار يهود و علما انصارى شب‌وروز آرام و قرار ندارند و ما با توانگرى ابدى بخانهء خود ميرويم القصه بعد از هفت روز كه در مكه توقف كرديم عزم مراجعت نموده من بر دراز گوش خود سوار شدم و محمد را در پيش گرفتم درازگوش دست بر زمين زده و سر بجانب آسمان افراشته بنشاطى تمام