تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 293

مساهمون:

ص٢٩٣
ساسان از رجال و نسوان حكومت خواهند كرد آنگاه ملك به ديگران منتقل خواهد شد و چون سطيح سخن بدينجا رسانيد روزنامهء حياتش به آخر انجاميد و عبد المسيح بمداين بازگشته آنچه شنوده بود معروض كسرى گردانيد انوشيروان شادمان شده گفت مرا دغدغه‌اى بود كه مبادا در ايام دولت من حادثه‌اى واقع شود اكنون آن پريشانى از خاطر مرتفع گشت زيرا كه مدت طويل ميبايد كه چهارده كس ديگر از از ما حكومت كنند و از جمله وقايع آنشب ديگرى آنست كه هر جابتى در روى زمين بود بر وى در افتاد و ابليس و جنود او محبوس گشتند حسان بن ثابت روايت كند كه جهودى در مدينه صباحى فرياد بركشيد كه طلع الليل نجم محمد و من در آنزمان هفت ساله بودم چون حضرت رسول صلى اللّه عليه و سلم بمدينه تشريف آورد تاريخ آنشب و شب ولادت آنحضرت را با خود حساب كردم موافق آمد در كشف الغمه مسطور است كه يهودى در آنشب متبرك ستارهء عالمتاب آن آفتاب رسالت را ديده بود صباح بمجمع قريش آمده پرسيد كه در شب گذشته هيچكس را در ميان شما پسرى متولد گشته گفتند بلى عبد اللّه بن عبد المطلب را فرزندى در وجود آمده جهود التماس كرد كه او را به من نمائيد ملتمس او مبذول افتاده حضرت رسول صلى اللّه عليه و سلم را در قماطى پيچيده از خانه بيرون آوردند و بوى نمودند نظر بر عينين خواجه كائنات انداخته ايضا بين الكتفين آنحضرت را كه مقام مهر نبوت بود ملاحظه كرد آنگاه بيهوش گشته بر زمين افتاد و قريش از مشاهده آنحال متعجب شده دهان بخنده گشادند و يهودى به حال خود آمده گفت اى معشر قريش شما بر من ميخنديد بخداى كه اين نبى السيف است و هلاك شما بدست اوست و نبوة از ميان بنى اسرائيل تا ابد بيرونرفت و مردم متفرق شده اين سخن اشتهار يافت عثمان بن ابى العاص از مادر خود فاطمهء ثقفيه بنت عبد اللّه روايت كند كه گفت من در آن شب حاضر بودم نزد آمنه چون آثار وضع حمل بر وى ظاهر شد نظر من بجانب آسمان افتاد ديدم كه كواكب به زمين نزديك شدند چنان كه گفتم بر زمين خواهند افتاد و بعد از آنكه سيد عالم صلى اللّه عليه و آله و سلم قدم از كتم عدم بعالم وجود نهاد نورى از آمنه جدا گشت كه تمامى آن سراى را روشن ساخت بحيثيتى كه غير از نور هيچ چيز مرا محسوس نشد و عبد الرحمن بن عوف از مادر خود شفا نقل نموده كه گفت من در آنشب قابلهء آمنه بودم و چون رسول صلى اللّه عليه و سلم بر دست من آمد شنيدم كه گوينده‌اى ميگفت يرحمك ربك و از مشرق تا مغرب نورانى گشت بمثابه‌اى كه بعضى از قصور شام را به آن روشنائى ديدم در روضة الاحباب مسطور است كه حق سبحانه و تعالى در آنشب فوجى از ملائكه را بر زمين فرستاد تا محافظت آمنه نموده او را از چشم جنيان حراست نمايند و از آمنه مرويست كه گفت چون مرا درد وضع حمل گرفت آوازى عظيم شنيدم كه از آن ترسيدم و گوئيا جناح مرغ سفيدى مماس سينه من گشته بدان واسطه آنخوف از من زايل شد آن گاه ديدم كه ظرفى در پيش من نهاده كه پنداشتم پرشير است آن را برداشته بياشاميدم
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 293 | غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )