تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 294

مساهمون:

ص٢٩٤
شربتى بود در غايت حلاوت از آن جهة مرا حضور و اطمينانى تمام بحصول پيوست و ايضا آمنه گويد كه در آن شب حجاب از پيش چشم من مرفوع شد چنانچه مشارق و مغارب زمين بنظرم درآمد ديدم كه سه علم نصب كرده‌اند يكى در مشرق و يكى در مغرب و يكى بر بام خانه كعبه و چون محمد بوجود آمد در حال به سجده رفت و مانند كسى كه دعا كند دست برداشت و مشاهد من گشت كه ابرپاره‌اى سفيد از آسمان نازلشده او را از نظر من غايب ساخت و آوازى آمد كه او را باهالى بحار و پدرش ابراهيم نمائيد و بعد از لحظه‌اى او را باز آوردند و كليدها در دست محمد بود و قائلى ميگفت كه مفاتيح نبوت و نصرت را بمحمد سپردند و بار ديگر قطعهء ابرى نزول نموده او را در ربود و ندائى رسيد كه محمد را در زمين بگردانيد و صفوت آدم و فتوت نوح و خلت ابراهيم و فصاحت اسمعيل و سنت اسحق و بشارت يعقوب و جمال يوسف و صوت داود و زهد يحيى و كرم عيسى عليه السّلام بوى ارزانى داريد و پس از لحظه‌اى او را بازپس يافتم كه حرير پاره‌اى سفيد در كف داشت و آب صافى از آن ميچكيد و قايلى ميگفت محمد جميع دنيا را تصرف نمود در بسيارى از كتب سير مسطور است كه آمنه گفت چون محمد تولد نمود سه نفر بر من ظاهر گشتند در كمال حسن و جمال در دست يكى ابريقى از نقره بود كه بوى مشك از آن ميدميد و در كف ديگر طشتى بود از زمرد سبز كه چهار گوشه داشت و بر هرگوشه‌اى لؤلؤ بيضا نشانده بودند و گوينده‌اى ميگفت اين چهار گوشهء دنياست يا حبيب اللّه هركدام را خواهى فراگير و محمد دست در ميان طشت نهاده از غيب ندائى رسيد كه محمد كعبه را اختيار نمود و ما آن را قبله و مسكن او گردانيديم و شخص سيوم حرير پاره‌اى سفيد در دست داشت و محمد را در آن طشت نشانده از آن ابريق نقره آب ريختند تا هفت نوبت شسته گشت و او را در ميان حرير پاره پيچيدند و بندى كه گوئيا از مشك اذفر بود بر وى بستند بعد از آن صاحب حرير پاره ساعتى ويرا در زير جناح خود درآورد پس برون آورده در گوشش سخنان بسيار گفت كه از آن هيچ در نيافتم آنگاه ميان هردو چشمش ببوسيد و گفت بشارت باد تو را اى محمد كه علم همه پيغمبران به تو ارزانى داشتند و با تو مفاتيح نصرت همراه گردانيدند و هيبت و عظمت تو در قلوب آدميان افكندند و بروايت عبد اللّه بن عباس رضى اللّه عنهما آن شخص رضوان بود خازن بهشت نقلست كه در شب تولد شرف دودمان لوى بن غالب عبد المطلب در مسجد الحرام بمناجات و رفع حاجات بدرگاه واهب العطيات مشغول بود كه ناگاه ديد كه اركان خانه مقام ابراهيم عليه السّلام را سجده كرده به حالت اصلى معاودت نمود و گفت اللّه اكبر خداى خير الانام اين زمان مرا از پليدى اصنام پاك ساخت و ندائى به گوش او رسيد كه آمنه را پسرى در وجود آمد و سحب رحمت بر وى نازل گشت و طشتى از قدس آوردند كه او را در آنجا بشويند و محمد خلق را از ظلمت ضلالت و غوايت بروشنائى هدايت خواهد رسانيد القصه عبد المطلب امثال اين سخنان از هاتف غيبى شنيده و امور غريبه مشاهدهء او گرديد متوجه خانهء آمنه گشت و حلقه بر در زد و آمنه بآواز ضعيف جوابداد عبد المطلب گفت زودتر در بگشاى كه نزديك است كه زهره من منشق گردد و آمنه به