فرموده محفه و كنيزكان و خواجهسرايان ارسال داشته شيرين را بمداين آورد و در حرم خود جاى داد و اين روايت مخالف قولى است كه شعراى متقدمين و متاخرين در قصه خسرو و شيرين در سلك نظم كشيدهاند و چون اين حكايت نزد فرق انام اشتهار تمام دارد و نيز راقم حروف را تتبع مورخان مناسبتر بود بتفصيل آنچه شعرا در آن باب در سلك نظم كشيدهاند تعرض ننمود و بر مرآت خاطر خطير هوشمندان روشنضمير صورت اينمعنى عكس پذيرفته خواهد بود كه اگرچه از اسباب دولت و سعادت آنچه خسرو پرويز را ميسر گشت هيچ پادشاهى را تيسير نپذيرفته بود اما دو نكبت و شقاوت نيز نصيب او شد كه امرى از آن صعبتر تصور نتوان كرد يكى آنكه شور عشق شيرين كه محبوبه وى بود در سر فرهاد افتاد و شيرين نيز بملاقات آن تلخ روزگار مايل گرديد ديگر آنكه سيد ولد آدم صلى اللّه عليه و سلم مكتوبى فرستاده پرويز را بقبول ملت بيضا دعوت فرمود و او نامهء همايون آنحضرت را پاره كرده ايمان نياورد بيت
دريد آن نامه گردنشكن را * * نه نامه بلكه نام خويشتن را
و چون خبر سوء ادب خسرو بسمع اشرف خير البشر صلى اللّه عليه و سلم الى يوم المحشر رسيد بر زبان وحى بيان گذرانيد كه ( مزق اللّه ملكه كما مزق كتابى ) و اين دعا بشرف اجابت اقتران يافته در سال نهم از هجرت اكثر امرا و اركان دولت بواسطهء سوء افعال و اعمال كه خسرو در آن اوقات پيش گرفته بود بر سلطنت پسرش شيرويه متفق شدند و پرويز را مقيد و محبوس گردانيده شيرويه را تكليف نمودند كه بقتل پدر خود فرمان دهد و شيرويه نخست از قبول اين سخن ابا فرموده و بالاخره مهر هرمز بن مردانشاه را كه پدرش به حكم پرويز كشته گشته بود به آن كار مامور ساخت و مهر هرمز نزد خسرو رفته پادشاه با وى گفت كه من پدر ترا بقتل رسانيدهام هر كس كه قاتل پدر خود را نكشد حرامزاده باشد آنگاه پسر مردانشاه كار شاه را تمام كرده به خدمت شيرويه بازگشت و از غايت ناخردمندى سخنى را كه از خسرو شنيده بود بعرض شيرويه رسانيد و شيرويه آن سخن را بسمع قبول جاى داده بعد از دفن پرويز مهر هرمز را بكشت و گفت هركه كشنده پدر خود را نكشد حرامزاده باشد
شيرويه بن پرويز موسوم بقباد بود و شيرويه لقب اوست و چون شيرويه بر تخت كيانى قرار گرفت تاج خسروانى بر سر نهاد و در استمالت سپاهى و رعيتپرورى كوشيده مبانى عدل و داد را استحكام داد اما از كمال ركاكت عقل بروايت اقل پانزده برادر خود را بقتل رسانيد و بمواصلت شيرين طمع كرده در آن باب الحاح و مبالغه از حد اعتدال در گذرانيد و شيرين او را بوصال خود اميدوار ساخته ببهانه بدخمه خسرو رفت و زهرى قاتل خورده فى الحال درگذشت نقلست كه چون شيرويه دست بقتل اخوان خود را دراز كرد خواهرانش پوراندخت و آزرمىدخت با او ملاقات نمودند و زبان بملامتش گشوده گفتند ترا حرص حكومت بر قتل پدر و پانزده برادر باعث آمد و بىشبهه جبار شديد الانتقام ترا بجزاى اين اعمال ناپسنديده گرفتار خواهد ساخت و شيرويه از شنيدن اين سخن بسيار گريسته