مهرك از بيم جان فرار نموده در بيابانى بخانهء شبانى منزل گزيد و بعد از گذشتن سالى چند شاپور به شكار رفته گذر او بخانهء ايشان افتاد آن دختر مه پيكر را ديده دل از دست داد و او را همراه بقصر خاص برده عقد بست اما هرچند ميخواست كه آنجميله را بكام دل دربر گيرد راضى نميشد و بمصاحبتش رغبت نمىنموده و چون شاپور از سبب اين سوء خلق پرسيد جوابداد كه من از جملهء بنات مهركم ميترسم كه اگر اردشير صورت حال را بداند مرا بقتل رساند شاپور قبول نمود كه كيفيت واقعه را با كس نگويد آنگاه دختر در مقام رضا و تسليم آمده باندك زمانى هرمز از وى متولد شد و مدتى ولادت شاهزاده از اردشير نهان ماند تا روزى پادشاه بيك ناگاه بخانهء شاپور درآمده هرمز را ديد و دلش بر وى ميل كرده پرسيد كه اين فرزند كيست شاپور گفت بندهزادهء پادشاه است و قضيهء مذكوره را بعرض رسانيد اردشير فرحناك شده گفت الحمد للّه كه خاطر من از دغدغهء سخن منجمان فارغ گشت و چون شاپور بر تخت سلطنت نشست و ضبط ولايات خراسان را براى هرمز مفوض گردانيد و در آنوقت شاهزاده در آن حدود بود حاسدان مجال طعن يافته او را بعصيان پدر متهم ساختند و هرمز از اينمعنى واقف شده دست خود را بريد و نزد شاپور فرستاد تا معلوم پادشاه باشد كه او را هوس استقلال نيست چه در آن اوان رسم نبود كه معيوبى را بسلطنت موسوم سازند القصه بعد از آنكه پرتو شعور شاپور برين واقعه افتاد تأسف بسيار خورده بهرمز پيغام فرستاد كه چون اين صورت بنابر اطمينان خاطر ما از تو بوقوع انجاميده نتيجهء منتهاى كمال تست و هيچ نقصانى ازين جهة بذات كامل الصفات تو راه نيافته و بر هر تقديرى كه خود را قطعهقطعه سازى وليعهد من خواهى بود و هرمز بعد از فوت پدر افسر پادشاهى بر سر نهاده در ترفيه حال سپاهى و رعيت مراسم جد و اجتهاد بجاى آورد مدت سلطنتش بقول اكثر مورخان يكسال و چند ماه بود لقبش بطل است
بهرام بن هرمز ملقب بشاهنده بود يعنى نيكوكار زمان ايالتش بروايت ارباب اخبار سه سال و سه ماه بود و قتل مانى نقاش در ايام فرمانفرمائى او روى نمود
ذكر مانى نقاش
بر صحيفهء ضمير مهر تنوير فضلاء دانشپذير سمت تحرير و صفت تصوير يافته كه مانى نقاشى بود در غايت نكتهدانى و چون به گوش او رسيد كه عيسى عليه السّلام باصحاب خود گفته كه بعد از من فارقليطا يعنى محمد مصطفى عليه الصلاة افضلها مبعوث خواهد گشت كالنقش فى الحجر بر لوح خاطرش ارتسام يافت كه فارقليطا اوست و در زمان شاپور بن اردشير زبان بدعوى نبوت گشاده بقول مسعودى شاپور نخست بدين مانى درآمد تا بالاخره بطلان آن ضال مضل را دانسته قصد قتلش فرموده مانى از راه كشمير ببلاد هند گريخت و از آنجا متوجه تركستان و ختا شد و چون او بىدستيارى مسطر و پاى مردى پرگار نقوش