تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 226

مساهمون:

ص٢٢٦
فرات شهرى بود موسوم بحضر و شخصى كه روميان آن را ساطرون و اعراب ضيزن ميگفتند در آن بلده بلوازم فرمان‌فرمائى قيام مينمود و ضيزن اعتماد بر حصانت قلعه حضر كرده نسبت بشاپور در مقام تمرد و عصيان آمد و شاپور با سپاهى موفور بنواحى آن شهر شتافته مدت محاصره چهار سال يا دو سال امتداد يافت شاه و سپاه در آن اوقات هرچند سعى و اهتمام نمودند صورت فتح و ظفر در آئينهء مراد جلوه‌گر نگشت در آن اثنا روزى دختر ضيزن كه در حسن و جمال بىشبه و نظير بود و نضيرة نام داشت به بام حصار برآمده ناگاه نظرش بر شاپور افتاد و سلطان عشق مودتش را در قلعه دل جاى داده قاصدى فرستاد و بشاپور پيغام كرد كه اگر شاه مرا بخدمتكارى خود قبول فرمايد تعليمى دهم كه شهر مفتوح گردد شاپور از استماع اينخبر مبتهج و مسرور شده مراسم عهد و پيمان درميان آورد كه اگر بتعليم نضيرة عروس فتح و نصرت نقاب حجاب از رخسار بگشايد من او را بحرم خويش در آورم و سرور اهل حرم سازم و چون نضيرة بوصال شهريارى بىهمال اميدوار گشت پيغام كرد كه پاى كبوترى را به خون حيض دخترى آلوده كرده چنان كنيد كه آن كبوتر بر برجى از بروج حصار نشيند تا صورت مقصود در آئينه بهبود روى نمايد و شاپور برين موجب عمل نموده فى الحال آن برج كه كبوتر بر آنجا نشست بيفتاد و شهر مسخر گشت و شاپور ضيزن را بقتل آورده نضيرة را عقد كرد گويند كه در آن اوقات شبى نضيرة از درد پهلو ناليده تا صباح بخواب نرفت و چون روز شد پرستاران احتياط بستر نموده برگ گلى يافتند كه پهلويش را افكار كرده بود و اين معنى بر شاپور ظاهر گشته از نضيرة پرسيد كه پدر تو را بكدام شربت و غذا پرورش داده بود كه بدنى بدين نازكى دارى جوابداد كه من بمغز قلم گوسفند و نبات و بادهء صافى پرورش يافته‌ام شاپور گفت بعد از آن كه تو بهم‌چنين پدرى وفا نكردى ديگرى از تو چه توقع دارد بيت
صحبت گيتى كه تمنا كند * * با كه وفا كرد كه با ما كند
آنگاه فرمان داد كه هردو گيسوى مشگين آن نازنين را بر دم اسبى سركش بستند و اسب را دوانيدند تا نضيرة بجزاء عمل خود رسيد و بعد از فتح بلدهء مذكوره شاپور اوقات حيات بكام دل ميگذرانيد و مهما امكن در تمهيد اساس معدلت و انصاف ميكوشيد و در اواخر ايام زندگانى افسر كيانى و اورنگ خسروانى بپسر خود هرمز سپرده روى بعالم آخرت آورد نظم
چنين بود تا بود گردان سپهر * * گهى پر ز درد و گهى پر ز مهر * تو گر عاقلى مشمر او را بدوست * * كه چون دست يابد كند از تو پوست

ذكر تولد و پادشاهى هرمز بن شاپور

در مؤلفات جمهور مورخان مشهور و مسطور است كه چون اردشير مهرك را كه يكى از ملوك طوايف بود بقتل رسانيد و در استيصال خاندان او سعى بليغ فرمود زيرا كه منجمان با او گفته بودند كه سلطنت ايران بيكى از فرزندان مهرك خواهد رسيد و دختر