تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 224

مساهمون:

ص٢٢٤
مراجعت نموده از آنجا بسيستان رفت و از سيستان بخراسان خراميد و از جرجان به طرف نيشابور و مرو و خوارزم و بلخ توجه كرد و بعد از تسخير آن ممالك باز بفارس معاودت فرمود و از آنجا لشگر ببحرين كشيد و به مجرد نهضت اردشير آن مقدار وهم بر ضمير ملك آن ملك استيلا يافت كه خود را از قلعه پايان انداخت و هلاك شد آنگاه آن پادشاه عاليجاه مداين را تخت‌گاه گردانيد و بقيه ايام زندگانى بتمهيد بساط عدل و داد بگذرانيد نظم
چو از پاى بنشست شاه اردشير * * بشد پيش تختش يكى مرد پير * كه نام جهانديده خرداد بود * * زبان در دهانش پر از داد بود * مر او را چنان گفت كاى شهريار * * بدولت بزى تا بود روزگار * هميشه بزى شاد و فيروز بخت * * به تو شادمان كشور و تاج و تخت * گرفتى جهان از كران تا كران * * سرافراز گشتى تو بر سروران * توئى خلعت ايزدى تخت را * * كلاه و كمر بستن و بخت را * الا اى خريدار مغز سخن * * دلت بر گسل زين سراى كهن * كه او چون من و چون تو بسيار ديد * * نخواهد همى با كسى آرميد * چه با رنج باشى چه با تاج و تخت * * به بستن ببايد بفرجام رخت
و اردشير از استماع كلام آن پير متنبه گشته در وقتى كه هفتاد و هشت ساله بود بيت
بدانست كامد بنزديك مرگ * * همى زرد خواهد شدن سبز برگ
لاجرم ولد خود شاپور را بر تخت كيانى نشانده افسر خسروانى بر سرش نهاد و گوش هوش او را بدرر نصايح سودمند گرانبار گردانيده در آخر زبان به گفتن اين سخنان بگشاد نظم
كه ميخواهم از كردگار جهان * * شناسندهء آشكار و نهان * كه باشد ز هر بد نگهدار تو * * همه نيكنامى بود يار تو * ز يزدان و از ما بر آن‌كس درود * * كه تارش خرد باشد و داد پود * روان مرا شاد گردان بداد * * كه فيروز باشى و بر تخت شاد * بگفت اين و تاريك شد بخت او * دريغ آن سر و افسر و تخت او

حكايت ولادت و سلطنت شاپور بروايتى كه مشهور است بين الجمهور

جوهريان درراسمار و صيرفيان جواهر اخبار گوهر سخن را در رشتهء بيان بدينسان كشيده‌اند كه چون اردشير بابكان بر اردوان ظفر يافت تيغ كين در اولاد و ذريات ملوك طوايف نهاده در استيصال ذكور و اناث آن خاندان شرايط جد و اجتهاد مرعى داشت و در آن اثنا روزى در حرمسراى خويش دخترى ديد كه آفتاب از انفعال جمالش مشرف بر زوال بود و شهريار كامران مايل بصحبت آن پرىپيكر شده ازاله بكارتش فرمود و پس از چند روز كه آن جميله حامله گشته روزى بتقريبى باردشير گفت كه پدر من اردوانست و اردشير از موافقت دختر تنفر نموده او را بوزير خود سپرد كه بقتل آورد و چون وزير آن بيچاره را به خانه برد دانست كه او حامله است دست از كشتن او بازكشيد و آلت رجوليت خود را بريده در حقه‌اى نهاده آنحقه را به مهر پادشاه رسانيد و برسم امانت بخازن سپرد و دختر اردون را در خانهء خويش پنهان ساخته باردشير گفت كه او را كشتم و بعد از انقضاء اندك زمانى از آن پرى پيكر پسرى نيك‌اختر متولد گشت و وزير نخواست كه بيرخصت اردشير