تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 223

مساهمون:

ص٢٢٣
اردشير منظور نظر تربيت والى فارس شد و بعد از چندگاه آن پادشاه اردشير را نزد خواجه‌سرائى پيرى نام كه حكومت دار الملك دارابجرد ميكرد فرستاد مشروط به آنكه در سرانجام مهام ملك ممد و معاون پيرى بوده هرگاه او را اجل موعود فرارسد اردشير متكفل ايالت آن مملكت گردد و بحسب اتفاق هم در آن ايام اوقات حيات پيرى بواسطهء ضعف پيرى سپرى شده اردشير حاكم دارابجرد گشت و بسبب سخنى كه از منجمان شنيده بود و خوابى كه ديده بود بر زين ملك‌ستانى نشسته مردم را بطلب خون دارا دعوت كرد و روايت ديگر درين باب آنكه در اوايل حال كه اردشير در ملازمت اردوان بسر ميبرد روزى همراه پسرانش به شكار رفته اردوان از اينمعنى وقوف يافته از عقب ايشان روان شد تا ملاحظهء احوال جوانان نمايد و در آن روز از اردشير غايت جرأت و جلادت ظاهر گشته اردوان برو حسد برد و گفت پدرت عالمى بيش نيست تو را سعى نمودن در رسوم رزم و پيكار به كار نيايد بايد كه من بعد در طويلهء خاصه مسكن‌سازى كه منصب آخور سالارى به تو ارزانى داشتيم و اردشير بناكام متصدى آن امر گشته در آن اوقات اردوان شبى خواب هولناك ديد و از منجمان تعبيرش پرسيد جوابدادند كه اينخواب دلالت بر آن مىكند كه اين مملكت بشخصى منتقل گردد كه درين نزديكى از دار الملك تو بگريزد و يكى از كنيزان اردوان كه با اردشير طريق تعلق و تعشق مسلوك ميداشت كيفيت واقعه را به دو رسانيده هردو بجانب فارس گريختند و پادشاه برينصورت اطلاع يافته انگشت حيرت بدندان گرفت و على كل التقديرين چون اردشير در فارس علم مخالفت اردوان مرتفع گردانيد سپاه بسيار در ظل رايت نصرت شعارش فراهم آمد و او نخست لشگر بكرمان فرستاده با سردار آنولايت كه موسوم ببلاش بود حرب كرد و او را اسير گردانيده آنگاه باصفهان شتافته آن بلده را نيز بتحت تصرف در آورده از آنجا باهواز رفت و فيروز را كه مالك آنديار بود كشته به بناء سوق الاهواز قيام نمود و بفارس مراجعت فرمود و حال آنكه در آن اوان بابك باستظهار پسر خروج كرده حاكم فارس را كشته بود و خود باجل طبيعى فوت گشته و پسرش شاپور كه برادر اردشير بود آن خطه را متصرف شده لواء خلاف اردشير مرتفع گردانيد القصه چون اردشير بنواحى فارس رسيد بعضى از اقربا و خواص شاپور او را گرفته مقيد و مغلول باردشير سپردند و اردشير تمامى آن مملكت را مسخر و مضبوط ساخت و چون اين اخبار بسمع اردوان رسيد رسل و رسايل متواتر نزد اردشير فرستاد و او را باطاعت و انقياد خويش ترغيب و تحريص كرد و اردشير در برابر سخنان خشونت‌آميز در قلم آورده بالاخره مهم از مراسله بمقابله و مقاتله انجاميد و در صحراى هرمز جان آن‌دو پادشاه عاليشان با سپاه فراوان بهم بازخورده حربى صعب دست داد و اردوان مقهور بلكه مقتول گشته اردشير در آن روز شاهنشاه لقب يافت و چون خاطر شاهنشاه از آن مهم خطير فارغ شد بفتح همدان پرداخت و از آنجا لشگر پردل بارمنيه و موصل برده مجموع قلاع آن بلدان را بگشاد و از موصل ببغداد شتافته بر كنار دجله شهرى معظم بنا نهاد و باز باصطخر