ذيمقر اطيس از مشاهير حكماء كبار است و معاصر بهمن بن اسفنديار و بزعم مؤلف تاريخ حكماء ارسطاطاليس قول ديمقراطيس را بر سخنان استاد خود افلاطون ترجيح مينمود از كلمات اوست كه آدمى را در وقت عزت و رفعت امتحان بايد كرد نه هنگام خوارى و مذلت و گفت كه عالم معاند بهتر است از جاهل منصف و فرمود كه واجبست بر انسان كه لوح دل را از لوث مكر و خديعت پاك سازد چنان كه جامه را از آلايش وسخ پاك ميگرداند و گفت كه چنان شيرين مباش كه ترا فروبرند و چنان تلخ مباش كه از دهانت بيرون افكنند مصراع
بدان دليل كه خير الامور اوسطها
اقليدس صورى اول حكيمى است كه در علم رياضى سخن گفت و آن فن را عليحده تدوين نمود و مصنف وى موسوم باسم اوست از سخنان اقليدس است كه هرچه از تحت تصرف بيرون رود عوض آن بحصول مىپيوندند يا نى بر هر تقدير تأسف و تحسر بىفايده است شخصى با وى گفت كه من چندان سعى كنم كه رشتهء حيات تو انقطاع پذيرد جوابداد كه من چندان جهد نمايم كه آتش غضب تو تسكين گيرد بيت
مه فشاند نور و سگ عوعو كند * هركسى بر طينت خود مىتند
سافرطيس برادرزاده و شاگرد ارسطاطاليس بود بعد از فوت استاد بر كرسى او نشسته زبان حكمت بافاده ميگشود كتاب آثار العلويه و كتاب ما بعد الطبيعه در سلك مصنفاتش انتظام دارند و از سخنان اوست كه ميگويند كه بر سلطان ظالم و بر مالداريكه از حسن تدبير بىبهره باشد و بر بخشندهاى كه اموال در غير مصرف صرف نمايد و بر فاضلى كه صايب رأى نبود رشك و حسد مبريد
بو ذر جمهر حكيم اعلم حكماء زمان خود بود و بوزارت نوشيروان قيام مينمود و كيفيت وصول او را بملازمت كسرى بعضى از ارباب اخبار برين نهج در سلك تحرير كشيدهاند كه نوشيروان شبى در عالم رؤيا مشاهده مينمود كه در پيش تخت او درختى رسته است و صورت آن شجره مقبول افتاده جام مدام بر دست برگرفتى و قبل از آنكه تجرع كردى خوكى ظاهر شده شراب آشاميدى و نوشيروان از وفوع اينحالت محزون گرديد و ايضا چنان ديد كه خوك بر مسند او نشستى و كسرى كاس ؟ ؟ ؟ داشته خوك شراب خوردى چون نوشيروان بيدار شد قوافل حزن و اندوه در باطن او منزل گزيد و معبران را احضار نموده بعد از تقرير واقعهء مذكوره از تعبير پرسيد آنجماعت از تعبير اينخواب عاجز آمده جواب مقرون بصواب نتوانستند گفت و شعف كسرى بدانستن تعبير خواب سمت ازدياد پذيرفته جمعى از سياحان مملكت را امر فرمود تا در اطراف آفاق متفرق گشته طلب شخصى كنند كه نقاب حجاب از چهره آن امر مبهم بردارد از آن جمله مردى آزاد سرو نام بمرو رسيده به دبيرستانى مرور نمود و از معلم پرسيد كه از علم تعبير هيچ وقوف دارى جوابداد كه تا غايت بآموختن اين فن استسعاد نيافتهام بو ذر جمهر كه از جملهء صبيان آن دبيرستان بود و بحدت ذهن و صفاء طبع اتصاف داشت آزاد سرو را گفت كيفيت اين واقعه را بيان