را اسير كرد و حق سبحانه و تعالى بيكى از انبياء آن زمان وحى فرستاد كه حاكم اسرائيليان را بگوى كه پيغمبرى ذو قوت كه در اجراى احكام الهى در غايت صلابت باشد به نينوى فرستد تا ساكنان آنجا را بدين موسى دعوت كرده در استخلاص اسارى سعى نمايد و ملك بنى اسرائيل درين باب با عقلا مشورت نموده قرعهء اختيار از براى اين كار بر يونس بن متى افتاد و آن جناب بمادر منسوب است و پدرش در سلك احفاد لاوى بن يعقوب انتظام داشت القصه يونس عليه السلام نخست از رفتن بجانب نينوى ابا كرده بالاخره بنابر الحاح پادشاه بدان بلده شتافت و مدتى اهالى آنجا را بانقياد اوامر و نواهى الهى دعوت فرموده فايدهء بر آن مترتب نشد بلكه همواره مشركان در ايذا و اضرار آن پيغمبر عاليشان ميكوشيدند و يونس از ايمان قوم مأيوس شده دست بدعا برآورد و گفت ( يا رب ان قومى كذبون فانزل عليهم نقمتك ) و اثر اجابت اين مسألت بر آن جناب ظاهر گشته از نينوى با اهل و عيال عازم جبلى از جبال آن نواحى شد به نيت آنكه اگر بعد از ظهور آثار عذاب قوم او را جهة دعا طلبند نيابند و پس از انقضاء سه روز از غيبت يونس ابرى كه آتش از آن ميدرخشيد بر بالاى سر آنجماعت ظاهر گشت و قوم را بر صدق سخن يونس تيقن تمام حاصل شده به اضطراب هرچه تمامتر آن پيغمبر عالى گهر را طلبيدند تا بوى گرويده التماس رد بلا كنند و چون آن جناب را نيافتند بارشاد يكى از علماء در غرهء ذو الحجة بر زبر پشتهء برآمدند و سرها برهنه كردند و اطفال را از امهات و نتايج را از اغنام جدا ساخته بتضرع تمام و نياز مالا كلام دفع آنحادثه عظمى را مسألت نمودند و بعد از چهل روز كه بناله و زارى و گريه و بيقرارى گذرانيدند در روز عاشورا توبهء ايشان مقبول افتاده لباس عافيت پوشيدند و اين خبر بسمع شريف يونس رسيده از وهم آنكه مبادا قوم نوبت ديگر او را تكذيب نمايند بكنار دريا رفت و در آن دريا كه بقولى دجلهء بغداد بود كشتى ديده از اهالى آن التماس فرمود كه او را با توابع بسفينه راه داده از آب بگذرانند آن مردم جواب دادند كه كشتى ما گران است بعضى از مردم خود را باينجا درآور و برخى را در سفينهء ديگر كه از عقب متوجه است درآر و يونس زمرهء از متعلقان را در آن كشتى نشانده خود با دو پسر منتظر كشتى ديگر بر كنار دريا بايستاد و پس از لحظهء سفينهء بنظرش درآمده متوجه آنجانب شد و در آن حين پاى يك پسرش لغزيده در آب افتاد و كشتى حيات را بطوفان ممات داد و پسر ديگرش را گرگ در ربود يونس كه اين مصيبت عظمى را مشاهده نمود دانست كه فرار او از مردم نينوى مقبول بارگاه كبريا نبوده و در كشتى نشست تا بمتعلقان خود ملحق گردد و آن سفينه در گردابى از جريان بازايستاده اهالى كشتى مضطرب گشتند يونس عليه السلام فرمود كه اگر ميخواهيد كه زورق زندگانى شما ازين غرقاب بلا بساحل نجات رسد مرا در دريا اندازيد آن مردم چون دانستند كه آن جناب بشرف نبوت مشرف است گفتند يا نبى اللّه معاذ اللّه كه از ما مثل اين امرى بظهور آيد بلكه اميد چنانست كه ببركت وجود شريف
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي ) — صفحة 129
مساهمون: غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
ص١٢٩