رغبة « 1 » آن جماعت را در ترشيز بگذاشت و هرچه مصاحب ايشان بود برداشت و از راه كرمان برفت .
و سلطان ، يازدهم ماه رمضان سنهء اربع و ستّمائة « 2 » به شادياخ رسيد و از آنجا بر عزم زيارت به مشهد طوس رفت و بر عزيمت هراة به سرخس رفت .
و چون كزلى را ملك كرمان ميسّر نشد و خبر حركت سلطان از خراسان بشنيد باز سوداى خاك شادياخ آتش طمع خام را در وجود او چنان تيز كرد كه بر آب « 3 » از كرمان بازگشت . از طبس منهيان « 4 » رسيدند كه او مراجعت كردست و مقصد او معلوم نه . و بر عقب آن خبر وصول او به ترشيز برسيد . روز سيّم را شبهنگام كه مرغان سحرى فغان برداشتند پسر او با جمعى از ياران خود در تاخت و آشوب و فتنه در شهر انداخت . اهل شهر بر فور دروازهها بربستند و سپاهيان بر ديوار نشستند . آن جماعت بعد از لحظهاى طواف در نزديكى شهر نزول كردند ؛ متردّد حال ميان اقامت و ترحال « 5 » . ناگاه از اتّفاق حسن و لطف ذى المنن « 6 » خبر وصول اصفهبد به طوس در رسيد . شرف الملك حالى مسرعى « 7 » را به اعلام فتنهء كزلى و التماس دفع شرّ او بفرستاد . اصفهبد يك هزار سوار را نامزد كرد تا بىتأنّى « 8 » روان شدند و بر سر او تاختند و او را منهزم كردند و به نهب « 9 » و غارت مشغول گشتند . كزلى و اصحاب او بازگشتند . و بريشان دوانيدند « 10 » هريك را ازيشان در وادئى دوان كردند . و چون كزلى را محقّق شد كه او را در شهر راه نخواهد بود و اصفهبد به شادياخ رسيد و سلطان بر در هراة است ، مانند مرغ حلق بريده طپيدن گرفت و چون آهو از جوارح « 11 » و صيّادان رميدن و از فعلات خود پشيمان شد و از ارتكاب عصيان كه دردى بىدرمان بود انگشت به دندان مىخائيد و با اصحاب خويش در كار حركت و مقام و مقصد و مرام مشورت مىكرد ؛ بعضى مىگفتند : « رأى استيمان است به والدهء سلطان و برين نيّت توجّه به جانب خوارزم . » تركمانى از يازر در ميان ايشان بود و گفت : « صلاح در آنست كه به جانب يازر رويم و حصون آن را معقل « 12 » خويش سازيم . من در مقدّمه بروم و حيلتى سازم باشد كه به آسانى درحال يك حصن را به دست توانم آورد . » سخن او موافق مطلوب او افتاد . او را با جمعى در مقدّمه بفرستاد .
هامش
( 1 ) - رهبة . . . از روى ترس نه از روى رغبت .
( 2 ) - سال 604 .
( 3 ) - بر آب : فورا ، به شتاب .
( 4 ) - منهيان : گزارشگران .
( 5 ) - ترحال : كوچ كردن .
( 6 ) - ذى المنن : صاحب منّتها ، از القاب خداوند .
( 7 ) - مسرع : پيك و سوار تندرو .
( 8 ) - تأنّى : درنگ .
( 9 ) - نهب : غارت كردن .
( 10 ) - دوانيدن : حمله كردن .
( 11 ) - جوارح : جانوران شكارى ، جمع جارحه .
( 12 ) - معقل : پناهگاه .