تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي ) — صفحة 423

مساهمون:

ص٤٢٣
فدائيان جان بر كف دست نهاده بودند و بر محاربت و مجالدت « 1 » آماده شده . و در اثناى اين حالات كزلى در شادياخ دست از آستين عصيان بيرون كرد چنانك در عقب ذكر آن خواهد آمد . سلطان از خوارزم به شادياخ آمد و از آنجا به سرخس . و چون در اثناى مقاومت « رندى » نزديك او مىفرستادند و از كارى كه نه ملايم حال او بود زجر « 2 » و منع مىكردند . او بهانه مىآورد كه : « من سلطان را بنده‌اى مطواع‌ام « 3 » و منتظر وصول رايات سلطانى تا شهر تسليم كنم و مراسم عبوديّت تقديم نمايم ؛ چه بر امرا اعتماد امان ندارم . » اين احاديث به خدمت سلطان انها كردند « 4 » . امرا او را بر توجّه هراة حثّ و تحريض نمودند و در مبادرت حريص . چون سلطان به هراة رسيد رندى از كردهء خود پشيمان شد و برقرار ممانعت كرد . نايرهء غضب سلطانى ملتهب‌تر شد و فرمود تا آب بر باره بستند و كنار خندق را به درخت خاشاك مىانباشتند تا يك‌چندى بر آن برآمد و آب فصيل « 5 » را بياغشت . بندى « 6 » بگشادند تا آب بازگشت و مانند باد روان شد و برج معروف به برج خاكستر درآمد . و بعد از آن خندق را از جوانب دروازه‌ها انباشته كردند و به خاك و خاشاك افراشته و مبارزان را از جوانب راه گشاده شد . روزى رندى به اطعام طغام « 7 » و اوباش مشغول بود . بهادران « 8 » علم‌ها بر سر ديوار كشيدند و تا آن جماعت از چاشت « 9 » فارغ شدند ازيشان شام انتقام خوردند « 10 » . رندى فضولى « 11 » چون ديد كه كار از دست تدبير بيرون شده لباس تعسّف « 12 » به خرقهء تصوّف بدل كرد و خواست تا در آن شيوه متوارى « 13 » شود . حبايل « 14 » جست‌وجوى بر محلّات و اسواق انداختند تا او را در دام انداختند و موىكشان به حضرت سلطان آورد . سلطان فرمود تا منادى كردند تا لشكر دست از غارت كشيده داشتند . و دكّان‌هاى شهر هم در روز گشاده كردند و رندى را به مطالبت اموال خزاين و آنچ او به ناحقّ از ارباب شهر گرفته بود مؤاخذت نمودند تا آنچ داشت و دانست بداد . و به آخر جزاى فعلات خود بديد . و هراة از شوايب « 15 » نزاع و ظلم متعدّيان خالى شد و به عدل وافر سلطانى حالى گشت و از آنجا سلطان متوجّه خوارزم شد .
هامش
( 1 ) - مجالدت : دليرى . ( 2 ) - زجر : منع كردن . ( 3 ) - مطواع : مطيع . ( 4 ) - انها كردن : گزارش دادن . ( 5 ) - فصيل : ديوارى كوچك درون قلعه يا ديوار شهر . ( 6 ) - بند : سدّ . ( 7 ) - طغام : مردم فرومايه ، جمع طغامة . ( 8 ) - بهادر : دلير . ( 9 ) - چاشت : ناهار . ( 10 ) - يعنى قبل از ظهر بر آن‌ها غالب شدند . ( 11 ) - فضولى : ياوه‌گو . ( 12 ) - تعسّف : به بيراهه رفتن ، گمراهى . ( 13 ) - متوارى : پنهان . ( 14 ) - حبايل : دام‌ها ، جمع حبل . ( 15 ) - شوايب : آلودگىها .