خمسمائة « 1 » بود آفتاب دولت و حياة او به زوال رسيد . روز ديگر ازين خبر بر سلطان عيد نوروز شد و بر ملك و ملك سلطان شاهى فيروز گشت . و چون تخت و گاه و خزانه و سپاه او را ميراث يافت به استحضار ملك قطب الدّين محمّد مسرعى به خوارزم فرستاد . پسر بزرگتر او ناصر الدّين ملك شاه والى نيشابور بود و حريص بر صيد فهود « 2 » و صقور « 3 » .
سبب كثرت متصيّدات مرو از نيشابور مرو عوض گرفت « 4 » :
فبئس البديل الشّأم منكم و اهله * على انّهم قومى و بينهم ربعى « 5 »
47 ملتمس او به اسعاف « 6 » رسانيد و نيشابور بر ملك قطب الدّين مقرّر گردانيد . و دست هر دو پسر درين مملكت و حلّ و عقد و نقض و ابرام « 7 » قوىّ كرد . و چون در اثناء اختلاف اخوين خبر نكث « 8 » پيمان طغرل سلطان و بعد از تمغاج حركت او و غارت لشكر خوارزم و گرفتن قلعهء طبرك كه به حشم تمغاج مشحون بود شنيده بود بر انتقام سلطان طغرل و حلّ آن مشكل در اوايل شهور سنهء تسعين و خمسمائة « 9 » قاصد آن ديار شد . اينانج با امراى عراق تا به سمنان به خدمت استقبال آمدند و از تقلّد تقاصير « 10 » تقصيرات گذشته را در مقام خجالت و ندامت به استغفار و اعتذار اشتغال نمود . سلطان ازو عفو و اقالت « 11 » فرمود و در مقدّمه او را با لشكر عراق بازگردانيد . سلطان طغرل نيز با لشكرى جرّار و سپاهى بسيار به سه فرسنگى رىّ لشكرگاهى ساخته بود و لواى مقاومت و مصادمت افراخته . چون اينانج نزديك رسيد او نيز تعبيهء لشكر كرد و لبوس « 12 » حرب پوشيد . و سلطان طغرل را گرزى گران بودست كه بدان مباهات نمودى ؛ در پيش لشكر مىراند و بر عادت اين ابيات شاهنامه مىخواند :
چو زان لشكر گشن « 13 » برخاست گرد * رخ نامداران ما گشت زرد
من آن گرز يك زخم « 14 » برداشتم * سپه را همانجاى بگذاشتم
خروشى خروشيدم از پشت زين * كه چون آسيا شد بريشان زمين
و در آن حالت خود آسياى افلاك دانهء حياة او را در سنگ فنا آس مىكرد و از اميدى
هامش
( 1 ) - سال 589 .
( 2 ) - فهود : يوزپلنگان ، جمع فهد .
( 3 ) - صقور : مرغان شكارى ، جمع صقر .
( 4 ) - معنى جمله : به علّت كثرت حيوانات شكارى در مرو ، درخواست كرد كه نيشابور را با مرو عوض كند .
( 5 ) - فبئس . . . در برابر شما « شام » كه جايگاه من است و اهل آن كه قوم منند ، چه بد جانشينى هستند .
( 6 ) - اسعاف : برآوردن حاجت .
( 7 ) - ابرام : محكم كردن .
( 8 ) - نكث : شكستن عهد .
( 9 ) - سال 590 .
( 10 ) - تقاصير : گردن بندها ، جمع تقصاره .
( 11 ) - اقالت : فسخ كردن .
( 12 ) - لبوس : لباس .
( 13 ) - گشن : انبوه . اين كلمه با تحرّك حرف دوّم نيز آمده است .
( 14 ) - گرز يك زخم : گرزى كه با يك ضربه آن كار تمام شود . گرز مشهور سام .