تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي ) — صفحة 395

مساهمون:

ص٣٩٥
خمسمائة « 1 » بود آفتاب دولت و حياة او به زوال رسيد . روز ديگر ازين خبر بر سلطان عيد نوروز شد و بر ملك و ملك سلطان شاهى فيروز گشت . و چون تخت و گاه و خزانه و سپاه او را ميراث يافت به استحضار ملك قطب الدّين محمّد مسرعى به خوارزم فرستاد . پسر بزرگ‌تر او ناصر الدّين ملك شاه والى نيشابور بود و حريص بر صيد فهود « 2 » و صقور « 3 » . سبب كثرت متصيّدات مرو از نيشابور مرو عوض گرفت « 4 » :
فبئس البديل الشّأم منكم و اهله * على انّهم قومى و بينهم ربعى « 5 »
47 ملتمس او به اسعاف « 6 » رسانيد و نيشابور بر ملك قطب الدّين مقرّر گردانيد . و دست هر دو پسر درين مملكت و حلّ و عقد و نقض و ابرام « 7 » قوىّ كرد . و چون در اثناء اختلاف اخوين خبر نكث « 8 » پيمان طغرل سلطان و بعد از تمغاج حركت او و غارت لشكر خوارزم و گرفتن قلعهء طبرك كه به حشم تمغاج مشحون بود شنيده بود بر انتقام سلطان طغرل و حلّ آن مشكل در اوايل شهور سنهء تسعين و خمسمائة « 9 » قاصد آن ديار شد . اينانج با امراى عراق تا به سمنان به خدمت استقبال آمدند و از تقلّد تقاصير « 10 » تقصيرات گذشته را در مقام خجالت و ندامت به استغفار و اعتذار اشتغال نمود . سلطان ازو عفو و اقالت « 11 » فرمود و در مقدّمه او را با لشكر عراق بازگردانيد . سلطان طغرل نيز با لشكرى جرّار و سپاهى بسيار به سه فرسنگى رىّ لشكرگاهى ساخته بود و لواى مقاومت و مصادمت افراخته . چون اينانج نزديك رسيد او نيز تعبيهء لشكر كرد و لبوس « 12 » حرب پوشيد . و سلطان طغرل را گرزى گران بودست كه بدان مباهات نمودى ؛ در پيش لشكر مىراند و بر عادت اين ابيات شاهنامه مىخواند :
چو زان لشكر گشن « 13 » برخاست گرد * رخ نامداران ما گشت زرد من آن گرز يك زخم « 14 » برداشتم * سپه را همان‌جاى بگذاشتم خروشى خروشيدم از پشت زين * كه چون آسيا شد بريشان زمين
و در آن حالت خود آسياى افلاك دانهء حياة او را در سنگ فنا آس مىكرد و از اميدى
هامش
( 1 ) - سال 589 . ( 2 ) - فهود : يوزپلنگان ، جمع فهد . ( 3 ) - صقور : مرغان شكارى ، جمع صقر . ( 4 ) - معنى جمله : به علّت كثرت حيوانات شكارى در مرو ، درخواست كرد كه نيشابور را با مرو عوض كند . ( 5 ) - فبئس . . . در برابر شما « شام » كه جايگاه من است و اهل آن كه قوم منند ، چه بد جانشينى هستند . ( 6 ) - اسعاف : برآوردن حاجت . ( 7 ) - ابرام : محكم كردن . ( 8 ) - نكث : شكستن عهد . ( 9 ) - سال 590 . ( 10 ) - تقاصير : گردن بندها ، جمع تقصاره . ( 11 ) - اقالت : فسخ كردن . ( 12 ) - لبوس : لباس . ( 13 ) - گشن : انبوه . اين كلمه با تحرّك حرف دوّم نيز آمده است . ( 14 ) - گرز يك زخم : گرزى كه با يك ضربه آن كار تمام شود . گرز مشهور سام .