تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي ) — صفحة 583

مساهمون:

ص٥٨٣
كرده‌اند - به دو متّصل شد و در افعال و اعمال او معاون گشت و سبب تعاون و تظاهر او بر اثم و عدوان بعد ما كه از دست مردمان پاىبستهء عزلت و انزوا بود او را بركشيد
وَ إِنَّ الظَّالِمِينَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ
« 1 » . چون در پى او حالت او واقع شد « 2 » هركس از اهل عصر درين باب نظمى تلفيق داده‌اند ؛ يكى راست از آن طايفه :
يا لهف على فوت ثمال الدّين * كانت ببقائه معالى الدّين بالجصّ على مرقده قد كتبوا * هذا عمل الصّدر جمال الدّين « 3 »
و در تبريز شاعريست او را زجاجى گويند اين قطعه گفته است :
اى مبارك قدم جمال على * عالمى گشت شادمان از تو تا به طوسش برفتى اندر پى * عاقبت هم نبرد جان از تو مىنيايد برون ز هيبت تو * صاحبا ! صاحب الزّمان از تو به هزيمت برفت از تبريز * مدبرا ! خواجهء جهان از تو هيچ مخلوق از تو جان نبرد * گر گريزد به آسمان از تو
و ديگرى راست از اهل روزگار :
لقد مات من احيا رسوما ذميمة * من الظّلم و استعصى على اللّه ماردا اتانا نعىّ حين كان نعيّه * على الكبد الحرّى اريق باردا فيا سادتى عشتم بخير تناشدوا * سألت بريدا عن خراسان واردا « 4 »
كسانى كه او را ديده باشند و كردار او دانسته دانند كه آنچ تقرير رفت از عادات او انموذجى « 5 » است و وجيزى « 6 » از وسيطى « 7 » و جملى از مفصّلى و مختصرى از مطوّلى و يكى از هزار و اندكى از بسيار . و عياذا باللّه كه مطالعان اين مسوّدات « 8 » كه افعال او
هامش
( 1 ) - و انّ . . . ظالمان دوستدار يكديگرند . ( جاثيه 45 / 19 ) ( 2 ) - يعنى چون پس از نصب جمال الدّين ، شرف الدّين فوت شد . ( 3 ) - يا . . . دردا كه [ شرف الدّين ] آن پناه و فريادرس شريعت مرد كه وجودش مايهء عزّت و سربلندى دين بود . / با گچ بر مرقد او نوشته شده بود : اين گور كار [ و نتيجهء شومى ] جمال الدّين است . ( 4 ) - لقد . . . همانا كسى كه از روى ظلم ، آداب و رسوم مذموم را احيا كند ، مرده است و از سركشى بر خداوند عصيان مىكند . / خبر مرگ كسى به ما رسيد كه شنيدنش مانند شراب خنك بر جگر سوخته بود . / [ اين خبر را ] از پيكى كه از خراسان آمده بود پرسيدم . پس اى سروران ! براى يكديگر سرود بخوانيد ، زندگيتان خوش باد . ( 5 ) - النّموذج : نمونه ، اين كلمه معرّب است . ( 6 ) - وجيز : كلام كوتاه . ( 7 ) - وسيط : ظاهرا « بسيط » مناسب مقام است . « وسيط » به معنى ميانجى و نيز به معنى كسى است كه از نظر نسب متوسط و از نظر منزلت رفيع باشد . ( 8 ) - مسوّدات : نوشته‌ها .