خود چتر او را نبينم اعتماد ننمايم . » سلطان به نفس خود پيش حصار راند . حالى خدمت مبادرت را به حضرت محتشد « 1 » شد و از هر جنس خدمتىها در پيش روان كرد و به خويشتن شمشير و كرباسى برداشت و به خدمت سلطان آمد . و به نظر عنايت و تربيت ملحوظ شد و سلطان به حصار روان . براق نيز در خدمت او برفت .
روزى سلطان به تماشاى شكار بيرون آمد با اكثر حشم خود . چون براق حاجب از حصار به علّت تمارض بيرون نيامده بود دانست كه او را در تخلّف انديشهاى خلافست .
امتحان را رسولى به استدعاى او به علّت استشارت در سوانح مهمّات فرستاد . جواب داد كه : « اين نواحى را به زخم شمشير مستخلص كردهام و جاى آن نيست كه مقرّ سرير سلطنت باشد و اين حصون را از حافظى امين ناگزير خواهد بود ؛ من نيز بندهاى قديمام و به ذرايع « 2 » خدمات شايسته حقوق ثابت گردانيدهام . و اكنون سنّ امتداد گرفته است و قوّت حركت نمانده . انديشه آنست كه درين قلعه به دعاى دولت همايون مشغول باشم و اگر سلطان خواهد كه به قلعه آيد هم ميسّر نشود . » و نزلهاى بسيار با اين الوكه « 3 » روان كرد .
سلطان را چون وقت تنگ بود از راه ملاطفت جوابى فرستاد و از آنجا عنان به جانب شيراز تافت . و براق حاجب متمكّن شد و تمامت آن نواحى را در ضبط آورد . عدّت و آلت بسيار شد و بعد ما كه سلطان غياث الدّين را كه به دو استعانت نموده بود و ازو زينهار خواسته ع : كالمستجير من الرّمضاء بالنّار « 4 » ، به قتل آورد رسولى به نزديك امير المؤمنين فرستاد معلم از اسلام خود و ملتمس تشريف لقب سلطنت . ملتمس او را به اسعاف مقرون گردانيدند و به قتلغ سلطان تشريف خطاب مبذول داشتند . و بر آن جملت روز به روز تمكّن او زيادت مىشد و خيل و حشم بيشتر . تا به وقت آنك امرائى كه به محاصرهء سيستان اشتغال داشتند مقدّم ايشان طاير بهادر ايلچى به نزديك او فرستادند و او را به ايلى خواند و ازو لشكر و مدد خواستند . چون براق حاجب مردى داهى « 5 » بود و مىدانست كه دست دست اروغ « 6 » چنگز خان است به قبول فرمان و انقياد و اذعان پيغامها را تلقّى نمود و از غايلهء فتن به خشوع و خضوع توقّى « 7 » جست و جواب داد كه : « من با حشم خود كار سيستان را بىآنك لشكر مغول را زحمتى رسد كفايت كنم و چون سنّ من
هامش
( 1 ) - محتشد : آماده براى كار .
( 2 ) - ذرايع : دستاويزها ، وسايل . جمع ذريعه .
( 3 ) - الوكه : پيغام .
( 4 ) - مانند كسى كه از گرما به آتش پناه برد .
( 5 ) - داهى : زيرك .
( 6 ) - اروغ : نسل و تبار .
( 7 ) - توقّى : خود را نگاه داشتن از چيزى .