شهر غوغا كردند و از بامها دست به تير و سنگ بگشادند . قرب هزار نفس مقتول و مجروح شد . لشكر ركن الدّين نيز مبالغى را از اهل شهر بكشتند . بدين سبب ركن الدّين از اصفهان متوجّه رىّ گشت و دو ماه توقّف نمود . چون لشكر مغول مقدّم ايشان بار ديگر در رسيد به قلعهء فيروزكوه رفت . آن را حصار دادند و بعد از پنج شش ماه او را به شيب آوردند با اهل قلعه تمامت . و هرچند تكليف كردند زانوى خدمت بر زمين ننهاد و جوك « 1 » نزد . عاقبت او را با تمامت متعلّقان و اهل قلعه بكشتند .
اين چه بازيهاست كه روزگار دم به دم از زير حقّهء فلك به چابك دستى چنانك دستش نمىتوان ديد بيرون مىآورد ؛ با خود بى از آنك دست در ميان آرد آن جام زهر مذاق را بر دست مىنهد ؛ و هيچ دست نمىدهد كعبتين را كه دست بر دست دستى باززنند « 2 » . اى دوست اين كار به دست تدبير نيست . انگشت فرا او مكن كه گزند يا بى . پاى بر مركز تفويض و توكّل محكم دار كه تا از پاى نيفتى ، و قدم درمنه كه تا پايت نگيرند .
ذكر استخلاص نواحى كرمان و احوال براق حاجب
براق حاجب و برادر او خميدبور از قراختاى بودند و در عهد خان قراختاى خميدبور را به رسالت به نزديك سلطان اختلافى بودست ؛ تا چون تاينكو طراز در دست آمد ايشان را نيز بياوردند و در خدمت سلطان قربتى يافتند و به تدريج خميدبور امير شد و براق به حجابت موسوم گشت . خميدبور را به وقت آنك به ماوراءالنّهر مىرفت با چند هزار مرد در بخارا بگذاشت . در اوايل فترت او نيز در گذشت . و براق به حدّ عراق آمد به نزديك غياث الدّين و به خدمت او پيوست و از بزرگتران امراى او شد و قتلغ خان لقب يافت و بعد از تأكيد عهود و ايمان « 3 » امارت اصفهان به دو فرمود . چون خبر وصول لشكر مغول مقدّم ايشان تولانجربى « 4 » برسيد از غياث الدّين اجازت خواست تا به اصفهان رود و با خيل خود از راه كرمان عزم هندوستان كند . چون به جيرفت و كمادى رسيد جوانان قلعهء جواشير شجاع الدّين ابو القاسم را بر آن داشتند كه بر عقب ايشان مىبايد رفت و
هامش
( 1 ) - جوك ( چوك ) زدن : زانو خم كردن براى نهايت احترام .
( 2 ) - يعنى هيچ امكان ندارد مهرهبازى را كه تقدير را بر آن دستى بوده است تغيير دهند .
( 3 ) - ايمان : سوگندها ، جمع يمين .
( 4 ) - يكى از سرداران معتبر چنگيز خان و نيز پسر « منكليك ايجيكه » شوهر مادر چنگيز خان بوده است .
( مص )