عدل او معمور شد ؛ و از فضلا يكى راست اين رباعى در آن وقت :
اى شاه جهان جمله به كام تو شود * گردون ستيهنده « 1 » غلام تو شود
صبرست مرا كه سكّهء عالميان * آراسته و خطبه به نام تو شود
و سلطان از اخلاط به جانب ملازجرد آمد و از آنجا به خرتبرت . و سلطان را ضعفى مستولى شده بود . و در اثناء آن سلطان ارز روم قضاى حقّى را كه او وقت محاصرهء اخلاط به مدد علوفه و كوشى « 2 » نشانده بود به انواع مبرّات و كرامات مخصوص شد و عرضه داشت كه : « سلطان علاء الدّين با ملوك حلب و شام مصالحت كردهاند و بر قصد سلطان موافقت نموده و در جمع عساكر متشمّر « 3 » شده و پيوسته تهديد مىنمايند كه اگر سلطان را بر در اخلاط به علوفهء ارز روم مدد نرفتى او را سامان اقامت ممكن و ميسّر نشدى . »
با قوّت ضعف و ضعف قوّت هم از آنجا براند . چون لشكر به بيابان موش رسيد شش هزار مرد كه متوجّه مدد شام بودند بر ممرّ لشكر سلطان افتادند . برمدار ايشان بايستادند « 4 » و در يك لحظه همه را به قتل آوردند . بعد از چند روز كه لشكر به يكديگر رسيدند و چندان آلت و ساز و عدّت و عتاد « 5 » جمع كرده و مردان مرتّب كه در حساب نيايند . و بر بالاى پشتهاى صف كشيدند و نفّاط و چرخانداز با سپرهاى گاو « 6 » در پيش بايستادند از سوار و پياده . چون وقود « 7 » كارزار در التهاب آمد و كار بدان رسيد كه نسيم اقبال در تنسّم آيد و غنچهء آمال در تبسّم ، سلطان خواست كه از عمارى بيرون آيد و بر زين نشيند ، ماسكهء « 8 » قوّت چندان نبود كه به امساك عنان وفا نمايد « 9 » . عنان چون كار از دست برفت و اسب بىاختيار روى بازپس كرد و گامى چند برفت . خواصّ گفتند كه يك ساعتى سلطان را آسايش بايد داد چندانك اقامتى حاصل شود . و علمهاى خاصّ بدان سبب بازگشت . ميمنه و ميسره چون آن حال مشاهده نمودند پنداشتند سلطانست كه منهزم شد ؛ ايشان نيز برگشتند . و هنوز لشكر خصمان بر آنك سلطان حيلهاى ساخته است تا ايشان را به هامونى كشد . منادى از لشكرهاى ايشان برآمد كه هيچكس از جاى
هامش
( 1 ) - ستيهنده : لجوج ، نافرمان .
( 2 ) - كوشى : چنان كه از عبارت استنباط مىشود ، كوشى ( بر فرض صحّت نسخه ) به معنى آذوقه و علوفه و سيورسات و امثالهم بايد باشد ؛ ولى معلوم نشد اين كلمه فارسى است يا تركى يا غير آن . ( مص )
( 3 ) - متشمّر : آمادهء كار .
( 4 ) - فاعل « بايستادند » لشكر سلطان است .
( 5 ) - عتاد : سازوبرگ .
( 6 ) - سپرهاى گاو : سپرهايى كه با پوست گاو ساخته مىشوند .
( 7 ) - وقود : هيزم آتشانگيز .
( 8 ) - ماسكهء قوّت : نيروى نگهدارندهء [ جسم ] .
( 9 ) - معنى جمله : توانايى جسمى سلطان آنقدر نبود كه گرفتن افسار اسب را بسنده باشد .