تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي ) — صفحة 498

مساهمون:

ص٤٩٨
كه بود جز تو ز شاهان روزگار كه داد * قضيم « 1 » اسب ز تفليس و آب از عمّان ز لعب تيغ تو در ضرب خصم شه‌ماتست * به اسب و پيل چه حاجت يكى پياده بران
ديگرباره خبر رسيد كه : « گرجيان جمعيّت كرده‌اند و وزير يلدرجى كه سلطان او را قائم‌مقام خود در تفليس بگذاشته بود به اضطرار به تبريز آمدست و از شام ملك اشرف حاجب على را به اخلاط « 2 » فرستاده است و هرچند روز تاختن مىآورد . و ملكه از خوى به اخلاط رفته است و حاجب على او را به خود راه داده و گرجيان باز به تفليس آمدند و مساجد را خراب و مسلمانان را عذاب مىكنند . » سلطان ازين اخبار موحش پريشان و پيچان شد و درحال عازم آذربيجان گشت :
كيف عيش امرئ له كلّ يوم * علم دون بلدة منشور و اذا الرّيح حرّكت صوت طبل * من بعيد فقلبه مذعور يا غنيّا عن العساكر و الحثّ * هنيئا لك المقيل الوثير من له كسرة يعيش عن النّا * س غنيّا بها فذاك الأمير « 3 »
سلطان چون به نواحى اخلاط رسيد لشكر هركرا مىيافتند مىكشتند و هرچه مىديدند مىبرد تا به در اخلاط رفتند . و لشكريان خود را در شهر انداخت و دست به غارت و قتل بردند . نفير و زفير « 4 » از مردان و زنان برخاست . سلطان خواصّ را بفرستاد تا آن جماعت را از شهر بيرون كنند . عوامّ نيز غوغا برآوردند . جماعتى لشكريان كشته شدند و باقى را بيرون كردند و كار از تدارك بگذشت . حشم سلطان را چندانك خواستند باز راه ندادند كه در آنجا روند . و چون خبر وصول نايماس و تاينال به جانب عراق رسيده بود و امكان قرار نبود ، از آنجا بر عزم عراق به تبريز آمد و از آنجا به اصفهان شد . و شذّاذ « 5 » لشكر و افراد مردان هر كجا بودند روى به خدمت سلطان نهادند . و لشكر مغول نيز به رىّ رسيد و سلطان مستعدّ كار « 6 » شد و متشمّر « 7 » كارزار . و جملهء اعيان و خانان را حاضر كرد ع : گران‌مايگان را ز لشكر بخواند ، و گفت : « كاريست بزرگ كه تصدّى كرده و بلائى عظيم پيش آمده ؛ اگر تن به عجز
هامش
( 1 ) - قضيم : علف و جو ستور . ( 2 ) - اخلاط : شهرى در كنار درياچهء وان كه آن را از اقليم پنجم محسوب مىداشتند . ( مجمل التّواريخ و القصص ص 480 ) . ( 3 ) - كيف . . . چگونه است زندگى مردى كه هر روز در سرزمينى است . / و هرگاه باد صداى طبلى را از دور بياورد او بيمناك مىشود . / اى كه از لشكريان و تشويق بىنيازى ، خواب خوش چاشتگاهى گوارايت باد . / كسى كه لقمه نانى براى زيستن دارد و بدان از مردم بىنياز است ، پادشاه است . ( 4 ) - زفير : ناليدن . ( 5 ) - شذّاذ : مردمان اندك ، جمع شاذّ . ( 6 ) - كار : جنگ . ( 7 ) - متشمّر : آمادهء كار .