تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي ) — صفحة 40

مساهمون:

ص٤٠
معنى در ذهن او سخت مستحكم شده بود « 1 » . مقارن اين حالات اباقا لشكرى گران در صحبت برادر خود منكو تيمور به شام فرستاد و خود به نفس خويش بر سبيل تفرّج شكار بر عزم مشتاة بغداد به جانب اربل و موصل روان شد و از آنجا به قصد مطالعهء رحبهء شام جريده براند و بر كنار ديهى كه آن را دير اسير « 2 » خوانند نزول كرد . و چند روز در آن مقام تفرّج و صيد نمود و از آنجا بر عزم بغداد بازگشت و لشكرى گران را بر عقب لشكر پيشين به جانب شام روان گردانيد و محرّر اين حروف در مقدّمه به تدبير مصالح منازل و ترتيب ما يحتاج و آذوقهء لشكر در غرّهء رجب سنهء 680 از آن موضع به جانب بغداد روان شد « 3 » . در همان روز مراجعت علاء الدّين مجد الملك « 4 » باز حكايت بقاياى كهن را نو كرد و به ياد ايلخان آورد . فرمان شد تا طايفه‌اى از امرا براى استيفاى آن بر عقب علاء الدّين روان شدند و در تكريت به وى رسيدند و فرمان اباقا را به وى شنوانيدند . علاء الدّين گويد « 5 » : « دانستم كه كار جدّ است و تأثير اقوال اصحاب اغراض در خاطر پادشاه بىحدّ و مطالبهء بقايا بهانهء حصول زر مقصود است و به زعم ايشان حوضهاى مالامال از آن در خانهء من موجود . القصّه در صحبت آن جماعت از تكريت به بغداد آمدم و آنچه موجود بود در خزانه و اندرون خانه از خشك و تر و سيم و زر و مرصّعات و جوهر و جامهء تا و دوخته و هر چيزى كه موروث و اندوخته بود تا اوانى صفر و سفال تسليم شد و املاك و سرايها و حمّامها و مماليك و دوابّ و هرچه اسم ملكيّت بر آن اطلاق رفته بود و حتّى خاصّه و فرزندان خود را نيز « 6 » باسرها و اجمعها بسپرد « 7 » و بعد از آن متقبّل شد « 8 » و خطّ داد « 9 » كه اگر فيما بعد زرى به مقدار يك درم مدفون يا مودوع « 10 » بيرون آيد معاقب و مؤاخذ باشد « 11 » . برادرم كه ملازم پادشاه بود از غايت شفقت و دلسوزى بر ملازمت تثبّت نتوانست
هامش
( 1 ) - ايضا . ( 2 ) - وصّاف طبع بمبئى ص 98 ، و در نسخهء تسلية الأخوان صفحهa227 س 17 فقط « دير » نوشته و ظاهرا سقطى در عبارت هست چه وصّاف نيز اين فقرات را به اسم و رسم از تسلية الأخوان نقل مىكند . ( 3 ) - تسلية الأخوان صفحهa227 . ( 4 ) - وصّاف ص 98 . ( 5 ) - تسلية الأخوان صفحهa227 . ( 6 ) - « و علاء الدّين هرآنچه داشت به يك‌بار داده بود تا غايت كه زن و بچه را فروخته و بعد از آن مجلكا [ يعنى نوشته و حجّت ] داده كه فيما بعد اگر به مقدار درمى بر او پيدا شود گناهكار باشد » ( جامع التّواريخ نسخهء كتابخانهء ملّى پاريسSuppl . pers . 209صفحهa314 ) . ( 7 - 8 - 9 ) - يعنى بسپردم ، شدم ، و دادم آلخ . ( 10 ) - كذا فى الأصل ، و الصّواب « مودع » . ( 11 ) - تسلية الأخوان ، صفحه 227 - 228 .