خدمتست . لايق خرد و موافق عقل نباشد در گوشهء روستائى نشستن و عمر عزيز را به باد دادن . » مظفّر در آن انديشه بود كه جواب مكتوب چگونه نويسد . و اين مظفّر رباب نيكو زدى . روزى صراحى شراب و رباب برگرفت و بر سر كوه رفت و فكرتى مىكرد و شرابى مىخورد . ناگاه اين قطعه در خاطر او آمد و به رباب برگفت .
مرا بس ز سلطان مرا بس ز خدمت * خوشم روز بيكارى و روز عزلت
بدين تند كوه جلنباد گوئى * چو فغفور بر تختم و فور « 1 » بركت
تو گوئى كه عزّ جوى عزلت چه جوئى * مرا خوشتر اين عزلت از عزّ ملكت
اگر دولت آيد و گر محنت آيد * به نزديك من هر دو را هست آلت
به وامى كه بر روزگارست ما را * اگر او ندارد بداديمش مهلت
كسى كو مهيّا بود دولتى را * اگر او نجويد بجويدش دولت
پس جواب نامهء ياران بنوشت كه : « اگر دولتى و اقبالى ما را باقى است او خود به طلب ما آيد و به جدّ و جهد دامن دولت نتوان گرفت . »
و بس روزگار بر نيامد كه سلطان مسعود كه برادرزادهء سلطان سنجر بود از عراق قصد خراسان كرد . روزى در فصل زمستان شكاركنان مىآمد . در نواحى كوبان از لشكر جدا ماند و روزگار بيگاه بود و لشكر را بازنيافت . از دور در دامن كوه آن ديه را بديد . با خود گفت : « صواب آنست كه بدين ديه روم و امشب آنجا باشم . بامداد خود لشكر من مرا بطلبند . » پس در آن ديه راند و مظفّر خمج بر در سراى نشسته بود و جامه بىتكلّف پوشيده چنان كه اهل روستا پوشند . سلطان به در سراى او آمد و پرسيد كه خانهء رئيس كدام است ؟ مظفّر گفت از رئيس چه مىخواهى ؟ گفت آنك امشب ما را مهمان دارد .
گفت : « بسم اللّه حاجب « 2 » فرودآى خانهء تست . » سلطان از اسب فرودآمد . خواجه مظفّر غلامان را فرمود تا اسب او را در پايگاه « 3 » برند و او را در خانه برد . و مهمان خانهاى بود و آن را به فرشهاى خوب آراسته . سلطان بنشست و خواجه مظفّر در خدمت به جاى خداوند خانه بنشست . آنگاه گفت : « حاجب را به طعامى حاجت باشد ؟ » سلطان فرمود كه : « روا باشد . » خواجه مظفّر گفت ما حضر طعامى كه هست بياريد . پس در يك ساعت طعامهاى لطيف لذيذ بياوردند و كبوتر بچه بسيار و سلطان مستوفى بخورد و زمانى بود .
خواجه مظفّر گفت : « من عادت دارم هر شب نيممن شراب به جهت هضم طعام نوش
هامش
( 1 ) - فور : نام پادشاه هندوستان است كه معاصر اسكندر بود .
( 2 ) - حاجب در اينجا براى تعظيم به كار رفته و به معنى پردهدار نيست .
( 3 ) - پايگاه : اصطبل .